نه اینکه تو پرواز ندانی و باد نوزد
نه اینکه من ندانم درد را
بادبادک بازی این حرفها را دارد،
نخ در دست دارم و نگران نبسته بودنش به دل تو ام عزیز.
يه ذره درد دل
نه اینکه تو پرواز ندانی و باد نوزد
نه اینکه من ندانم درد را
بادبادک بازی این حرفها را دارد،
نخ در دست دارم و نگران نبسته بودنش به دل تو ام عزیز.
من از راههای دور،
خبری آوردهام،
رویایی تازه برای رویارویی با رویایی که هست،
جور دیگر میبینم این را،
رویاروی با رویایی که هست
.
من مهم نیستم شاید یا اهمیت از من رخت بر بسته است
نمیدانم دیگر چه شده است پیش از این
و این
و آن
و بازیگوشی مدام
سالها منتظرش بودم
حالا خوشوقتم از داشتناش
حالا دوباره تو میبینم و دوباره عاشقت خواهم شد
این بهترین حال دنیاست
حالی از جنس شب
از جنس باد
باد
میآید
باد قبلاً هم آمده بود
شب بر باد میروم
اگر هم اینطور باشد باز هم خوب است
تا حالا بستهاش هم خوب بود، حالا باز هم خوب
است، باز هم خواب است، باز هم هست، باز است،
اینها تازه از جایی در آمدهاند که تو خودت را از
آنجایم کندهای، باز هم خوب است، اینجا را این
چیزها دارند برای خودشان و من و تو
اگر آنطور بشود هم باز خوب است
همیشه باز بهتر است از قبل
اینها تازه پیدا شدهاند
این ها تازه پیدا شده است، مثل هایی که
روی شیشه بخار میبندد
باز هم خوب است، نفسی روی چیزی
چیزی میبندد، حتی اگر بخار باشد هم
باز خوب است.
میگذارم به راه خودش برود این "بحر طویل"
من غرق بحر عمیقام این روزها،
میگذارم بروند، دانه دانه این اتفاقها، شانسها،
من مشغول این سکانس غریبام این دوره و زمانه،
چیزی که باید بگذرد میگذرد این گذرندۀ ماهر از
گذار من یا از گدار تو، چیزی میگذرد این وقتها،
چیزی که نمیگذاشتم یا نمیگذشتم از آن
من مقهور اینیام که میگذری از گذشتن و من
میگذارم از گذشته،
من میگذرم از این بحر غریب
من میگذرد از این بحر قریب
من عمق این بحر غریقم
میگذرد این بار طویل
موازی با تو
متقاطع با من،
میرود این راه در تو و من ایستگاه آخرم که گاهی
مسافری در آن لغو میشود
مسافرت در آن تمام میشود
قطار در آن ته نشین میشود و سوزنباناش
هیچ خطی را عوض نمیکند
حتی اگر با بحر طویلاش
هم قافیه نباشیم من و تو
موازی و مکرر و مختوم به هم
ایستگاه آخرم من
و تو
قطاری که دیر یا زود به من میرسد
به من عمیق شو
من آن طویل نیستم
و تو هم عجیب و
قریب به من میرسی.
اینطور بهتر است انگار برایم،
اینطور که انگار پلکهایم را بریدهاند و چشم برهم
نمیتوانم بزنم دیگر، اینطور که بریدهاندات از من
و دست به تو نمیتوانم بردن دیگر، اینطور غلیظ،
اینطور شدید، بر من میگذرد اینروزهای من،
بی پلک و بی آغوش، بی حد دلم گریه میخواهد،
امّا میدانی؟، چشم بی پلک زود خشک میشود در
گذر روزهای من.
دستم چیزی میشود از تو، دستانم را در هم میکنم و تو دوباره در آغوش منی، ان داستان را برای خودم میخوانم، هر بار همینطور میشود، هر بار که انگشتم در زخم فرو میرود، هر بار همین گرمی و تازگی را تجربه میکنم، همان نرمی و لزجی را به خاطرم میآورد، تپشی وجودم را درمینوردد و به خودم دست میبرم، به چیزی از تو دستبرد میزنم و از هیجانی عمیق لبریز میشوم، انگار که اینجا باشی و من مساحت پوست تنت را با سرانگشتانم اندازه بگیرم، سر انگشت به سرانگشت، بر تنت قدم بزنند دستانم و از تو عبور کنم یکبار هم که شده، اینجورمیشود که هر بار من این صحنه را به یاد آوردهام تو در کنارم بودی به شکلی جدید و رنگی تازه، ابعادی متفاوت برای کشف کردن و سرزمینهای جدیدی برای فتح، همین لمس مداوم تنت به تمامی زمان مرا پر کردهاست، درست همینجور، درست به همین شکل و شمایل، اینجاست همیشه، همان رد زخم کوچکی که بر دستم بر جای ماندهاست، همینی که مدام میبینماش و تو مداوم تداعی میشوی، گفتم که دستم چیزی میشود از تو، دیدی !، همیشه همینطور میشود، من دستم به زخم میخورد، تو برایم تازه میشوی، چیزی در من از اول شروع میشود، من مدام تو را تکرار میکنم، اینها را مینویسم بارها و بارها، کم کم دارم طنین بودنات میشوم شاید، پژواکی از عبور تو در هستی، در بازگشت از خود به خود، مدام من و تو میشوم، عاشق خودم میشوم اغلب، جاییم از این عبور تو زخمی میشود، هر بار نگاهش میکنم، تو برایم تداعی میشوی و من اینها را مینویسم، این زخم من است، تمام اینها را برایت گفتم اما بدون درد، همۀ اینها که خواندی، واقعیاش را من تجربه کردهام بارها، زخم تازه و دردی که به همراه دارد، حالا این زخم تازه مانده است بعد از این همه سال و من هر بار که لمس میکنماش، تو میشوم.
گاهی اینطور میشوم،
تازگیها بیشتر هم شده است انگار،
اینطور که میشود، اینجور که میشوم،
اینقدر دلم تو را میخواهد که نگو و نپرس،
مگر چه میشود که آن سوال خاص را نپرسی و اینقدر
اصرار نکنی، من هیچ پافشاری برای نگفتن چیزی ندارم،
آخر نمیشود برای نگفتن کلمه نگهداشت،
مریض است قضیه به نظرم، بخواهی چیزی نگویی و
کلماتی را برای نگفتن آماده کرده باشی از قبل،
از عقل سالم بعید است،
تو هم اینکار را نکن،
لازم نیست کاری غیر از بودن کنی که دوستت بدارم،
من هم لازم نباشد لطفاً، من هم همین که هستم بمانم، باشد؟!
لطفاً !
مطمئنم که یادت میآید که از قبل اینها را گفتم،
بگذار همین جا بمانم،
جا بزن یک بار هم که شده،
بگذار در جا بزنم اینجا،
اینطور خوب است برایم، باور کن،
اگر بتوانی و کمی بیشتربمانی خواهی دید، اینجا خوب
است،
از اینجا میشود برج عاج را دید،
از اینجا حتی شهر پریان هم پیداست وقتی که آسمان دلم
ابری نباشد،
از اینجا تمام داستانهای عاشقانه مثل حبابهای رنگارنگ به
سراغمان میآید و با صدایی کوتاه و بم میترکند، من این
صدا را هم دوست دارم تازگیها،
من اینجا کار دارم هنوز عزیز دلم، مرا به حال خودم بگذار،
برایت داستان عاشقانه میخوانم که خوابت ببرد،
همین یک کار را خوب بلدم،
همیشه چیزی برایت در آستینم دارم، بگذار برایت تکانش
بدهم،
اینکار را خوب بلدم دیگر،
مثل همیشه تا اینجای داستان خوب پیش میرود، یادت هست؟
تا خواستن خوب پیش میروم و وقتداشتن برای تو،
وقت ِ داشتن و ماندن که میرسد، چیزی از راه میرسد،
راه میرود چیزی درون من، پیش میآید، پیشم میآید،
میماند کنار تو و رابطه را خراب میکند،
خراب میکنی، خراب میکنم،
چیزی آب میشود و اینجور میشود ناگهان،
پیش میآید تازگیها هم بیشتر پیش میآید،
خیلی نزدیک به من است حالا، نزدیکتر از تو شاید،
چیزی درون من پیش آمده است، زیر پوستم است و تو
بیرون منی هنوز،
او از تو پیش افتاده است، پیشتر از تو آمده است،
پیش بیا، پیشتر بیا، بیشتر پیش بیا،
من افتادن اتفاق تو را لازم دارم،
هنوز نمیدانم چه میکنم که تو هوس تصاحب میکنی و
انحصار،
من به تو تعلق خاطر دارم ولی متعلق به تو نیستم عزیزم،
کنارت میمانم تا ابد ولی نمیتوانم چسبیده به تو بمانم
تازگیها،
نچسبتر از قبل شدهام تازگی و این برایم تازگی دارد هنوز،
بگذار کمی باد بیاید، برو کنار،
همین کنار بمان، کنار من،
فقط باد بیاید کافیست،
خیلی که دور میشوی، طوفانی میشوم،
همین کنارم باش تا بادی بیاید و آرام برود، اینطور آرامترم
اینروزها،
دستت را به من بده،
این حالا اندازۀ من است، فاصلهات که کمی بیشتر میشود،
تنهاییام بزرگ میشود ناگهان، از این دورتر نرو،
تا این اندازه میتوانم، اینقدرش برایم کافیست،
بادی بوزد بینمان برایم بهتر است،
در همین فاصله هم میتوانم پرواز کنم، دستت که در
دستانم باشد تو را هم میتوانم با خود ببرم، دستم را
رها نکن، اگر بیافتد، سخت پیدا میشود اینروزها،
خیلی چیزهای دیگر هم سخت پیدا میشوند، روز هم
حتی، اینروزها روز هم گیرم نمیآید، افتاده شاید
جایی، خورشید افتاده از اتفاق نبودنت و شب شده است،
بیا برایت قصهای بگویم، وقت خوابیدن رسیدهاست،
کنارم درازتر بکش، دستانترا دراز کن، من جایی
همین نزدیکیها در امتداد تو منتظر تو ام.
اینجا الان منقبض نشستهام
در خود فرو میروم مدام و این عمق تمام نمیشود
دوست دارم این فرایند تمام نشدنی را و او هم مرا دوست دارد به تمامی
تفاوتهایمان تکمیلمان میکند،مثل همیشه و این خودبسندگی آرامم میکند آرام آرام
اینجا اینطور منقبض که میشوم، جهانی گشوده میشود برایام و شما جریان گشوده شدناش را میخوانید حالا
این تداوم ِ گشودگی در من اتفاق میافتد مدام و من هنوز نمیدانم تا کجا قرار است برود
قراری نداریم، خودش میرود سر اصل مطلب
مینویسد مرا و در این جهانگشایی وارونه، باز میشوم
باز هم باز شدنم را میخوانی و آسمان و زمین جایشان را عوض میکنند
باران انگار که وارونه باریدن را انتخاب کرده باشد
و برای من از آسمان به زمین میبارد هنوز
از آخر به اول میروم مدام و این تداوم را لحظههایی معدود بر هم میزنند، آخر میسارند برایم تا باز هم از آخر به اول بروم و باز هم باز شوم از تو و در تو توی تو و تو توی من و از من و در من دری شوی به همین پیچیدگی
این انقباض نیست
انبساطی وارونه است در دنیایی که وارونگی بخش جدایی ناپذیرش شده است اینروزها
اینطور که نگاه میکنم، رفتنات آمدن میشود، اشکهایام از رو ی گونهام به چشمانم میغلطند و متعجب میشوم که آمدنت به گریهام میاندازد،دعواهایمان به سمت تنش، و تنشهایمان به سمت اضطراب و اضطرابهایمان به سمت اتفاق و اتفاقها به سمت نیافتادن میروند، قبل از آن اتفاق هم که یادت هست، همه چیز خوب بود، همۀ پرندگان میخوانندند این نتهای برعکس را و قطعات موسیقیشان به سمت شروع شدن میرفت، آمدنت برایم رفتن میشود و تعجب میکنم که با دور شدنت لبخند به لب آوردهام
و این تعجب حال حالای من است اینروزها
اینطور باز میشود
باز ِ باز
همینجا خوب است، همینجا جا باز میکنم برایت،
کاری ندارد، امسال بهار از شکوفهها یاد گرفتهام،
اگر میخواهی بدانی که طعم بوسۀ پروانهها چیست،
باید پر از شهد شوی، چیزی زیبا در مقابل چیزی زیبا،
این خوب است، موافقم، مهربانیهایت را همینجا
بگذار، من هم قول میدهم جایت بگذارم، بی کم و
کاست، بدون تردید، جا به جا شدهایم که میتوانم با
تو اینطور حرف بزنم، جا دارد هنوز، جهان بزرگ
است و خدایی دارد که طرفدار من است، جا در جا
برنده خواهم شد.
اینجا کنار تو آرام گرفتهام
اینگونه در خود، لبخند میزنم و شادم
من اینجا شاهزادۀ رویایم، همانی که به طلسمی
هیولا شد بود در داستان و لزوم همان بوسۀ معروف و
شکستن طلسم تا ابد، آنجا هم به تو نیاز داشتند، دلبرکم
کمی ناز کن، جهان زیاده بر بنیاد است
کمی خراب کن مرا ، کمی پاهایم را بلرزان تا کنارت
آرام بمانم تا ابد
کمی تکان تکانم بده، میخواهم در آغوشت به خواب روم
کمی....
..
.
.
نمیدانم چرا اینطور میشود، معصومیت از نگاهم
رخت بربستهاست، تو را آنطور دیگر میبینم اینروزها،
آنطور دیگر میخواهم نوازشت کنم حالا، مثل نوازش باد
زیر تن بادبادک در تو بخزم و یکی شوم با تو، پر از گرما
پر از خنکی، در تومیوزم و تمامت را درمینوردم، کلمه
کم است، توصیف الکن است و من احمقانه، مات نشستهام
اینجا و از تو مینویسم تا شاید این دل وامانده آرام شود،
میشود؟
بسیار به تو میمانست، همان شکل همیشگی،
همان مراقبتها، همان نگاه تند و تیز به گاه
نارضایتی، همجنس تو بود، از رویا ساخته شده بود،
با هالهای از نور، با دستانی از نوازش، بوی خطر
میداد مثل تو، او هم فکر میکرد تنها موجود مهم
جهان است یا لااقل جهان من را متعلق به خودش
میدانست، حرف از آرامش میزد و یککاسه آش داغ،
یک جرعۀ تازه از کوزۀ عشق،از نوازش ممتد و
کمی اخم موقع ناراحتی، از تو در خود بسیار دارند
اینها که تازگیها به سراغام میآیند، از یک سکوت
من دلگیر میشود به سادگی، از اینکه من به او فکر
نکنم میترسد انگار، فقط به او باید فکر کرد، او تنها
کسیست که ارزش فکرکردهشدنرا دارد، ایناش هم
به تو رفته است، کمی نوازشام کن،یک بار هم تو ناز
مرا بکش، شاید پذیرفتم و تا ابد درآغوشات، آرام گرفتم،
آرامش ابدی! مرگ.
از تمام چیزهایی که دارم راضیام،
از جوری که زندگی میکنم و زمانی که میگذرد،
در رضایت مدام غوطهورم از بویی که در
خیابان میآید و پرندهای که میخواند، از
تعداد ضربان قلبم و خاطراتی که تندترش میکند
هم راضیام، اکنون من امتداد واژۀ خوشنودیام،
به همین سادگی...
اینطور شدهاست همه چیز برایام
بیشتر میتوانستم دوست داشتهباشم، بیشتر میشد عاشقانه زندگی کنم، بیشتر امکان آشنا شدن با آدمها را داشتهام، بی هیچ بهانه و دلیلی اینکارها را به تعویق انداختهام، همۀ آنچه تا حال گفتهام را قبول دارم که فقط از روی تنبلیام گفتهام، هنوز خیلی از آدمها هستند که باید از نزدیک و درست بشناسمشان، مرا برای کمکاریهایام ببخشید دوستان هنوز ندیده، مرا برای آنچه میتوانستم و انجام ندادهام ببخشید، بیشتر باید از ترکیب جادویی "دوستت دارم" استفاده کنم، از "لطفاً یادتان نرود لبخند بزنید" از "آها! آن پرندهای که آواز میخواند را دیدی؟" یا "آن گل زیبا برای شادی تو باز شده است!" و "بخند تا دنیایم زیباتر شود"، هنوز خیلی کار دارم، از هفت میلیارد انسان زمینی تنها تعداد کمی را شناختهام، از همۀ پرندگان جهان جز کمی را نمیشناسم و گلها را هم، هنوز خیلی کار دارم، مرا ببخشید عزیزانم از اینکه کم برایتان وقت دارم، دو چشم دارم و یک دهان و دو دست ولی قول میدهم که همه تان را ببینم و دوست دارم را تلفظ کنم برایتان همیشه و نوازش هم که جای خودش را دارد، قول دادهام که به همه لبخند برسد، تا روز دیدارمان لطفاً بخند تا دنیایم زیباتر شود گـُلم!
ممنونم.
اینجا اینبار طور دیگریست
همه را هم میشناسم و هم نمیشناسم، عجیب شدهاست کمی، به تمامی هوشیارم، با تمام آنچه میدانم در میدانام، خبری از دیوار و کنگرههای بلند نیست، شهرخاموش است و پر از همهمه، گنگی همهجا را فراگرفتهاست، حواس مرا هم، گنگترین جوری که تا کنون بودهام، گاهی چیزی یا کسی یا خاطرهای تنهاش به تنام میخورد، به تنات میخورم و انگار چیزی میخورم، یک راست چیزی به من اضافه میشود در هر بار تنه خوردن، چیزی که اضافهشدناش چیزی از من کم میکند، سبکتر میشوم مدام و نمیدانم این فرآیند تا کی قراراست اینطور بماند، هر بار و در هر برخورد چیزی بهیادم میآید و همان زمان فراموش میشود، درست مانند بهوجود آمدن حبابهایی از خاطراتی که داشتهام، حبابهایی کوچک و نازک، میآیند و میترکند در یک آن و این را دوست دارم، گنگام و هوشیار، اینجا هیچ شهری نیست، خرابهای از شهری هم نیست، در برهوتی بیکران راه میسپارم، به آرامی و گنگ، گاهی بین دو خاطره روزها میگذرند، بیگاه به سراغام میآیند و نمیدانم که چرا اینجا هم هستند، تا کنون اینجا نبودهام، خاطره اینجا چه میکند را نمیدانم، هیچ مانندی در اینجا برای اندازهگیری ندارم و زمان هم گاهی از دستم در میرود، این سکوت ِ شلوغ را دوست دارم دیگر، دیگر حرفهایتان را نمیفهمم و نگرانیهایتان را هم، تنهاییام از همۀ شما هم بزرگتر است، کلمات برایم معنیشان را از دست ندادهاند و بهدردم هم نمیخورند دیگر، همهشان دستکاری شده و پر از ابهام شدهاند اینجا، شاید چیزی به جز کلمه برای گفتن اینگونگیام نیاز دارم و هنوز نیافتهاماش، چیزی گویاتر چیزی پیداتر از کلمۀ آلوده شده میخواهم، چیزی هماهنگتر از حروف و شکل، چیزی مثل بو ، مثل هماهنگی نتهای موسیقی، چیزی مثل رقصی مدام، بیکلام میخواهم، پر از رقصی بیامکان معنی شدن، بیمکانترین رقص را میرقصم، گامی به پیش، خمشدنی ناگهانی به پشت، دستانام را روی زمین میگذارم و رویشان راه میروم، ناگهان از جایم میپرم وپرواز کنان به سقف آسمان میرسم و رویش دراز میکشم، میغلتم و با آسمان در آغوشم در آب شنا میکنم، زمین را میبوسم و ابرها کف پایم را غلغلک میدهند، رویشان راه میروم، گامی به جلو و خمشدنی ناگهانی و به روی دریا میغلتم، در آسمان پشتک میزنم و پاهایم را روی زمین میگذارم، سرم در آب میماند و ماهیها لبانم را میبوسند لابهلای ابرهای غلیظ، آسمان را گامی به عقب میرانم، گامی به عقب میروم و تا زمین پرواز میکنم در فاصلۀ خودم و آسمان، پرندگانی عجیب در قعر زمین انتظار مرا میکشند، با هم در ابرهایی از جنس سنگ میرقصیم، گاهی تند گاهی آهسته، گاهی در هم میشویم و گاهی دور، گاهی بو میدهیم و گاهی نور، گاهی چشمک زنان گرد هم میآییم و گاهی ممتد سوت میزنیم، گاهی من، گاهی تو، گاهی ما، گاهی به تنهایی، گاه دور گاه نزدیک، چرخ زنان به سوی آسمان سقوط آزاد میکنم و با ابرهایی از جنس باد به سختی برخورد میکنم، خرد میشوم و تکههایم با هم مداری مارپیچ میسازند که مرکزی ندارد، میپیچم در زمین و گردبادی از من در دریا جاری میشود، پر از ماهی و پرنده، پر از رقص و آوازی بیشکل، میتپم در خودم که اکنون تمام جهان را با خود دارد و هیچچیز ندارد دیگر، هیچ مرکزی برای گشتن به دور آن، اینها را به چشم کلمه و تصویر نگاه نکن، جهانم آنها را در خود جا نمیدهد، این یک پیغام ضبط شده است، وقتی به گوش شما میرسد که من دیگر اینجا نیستم، این پژواکی از چیزیست که رخ داده است، اینجا دیگر خالیست، خالی از من، از تو، از ما، از صدا از پژواک هم،
این سکوت را به تو تقدیم میکنم
....... ................................................... . ........................... .................... ......................... ................... ........ .........
...
. . .
.
.
و
اینطور میشود که باورم میشود که هر
نوشتنای نشان از دردی دارد، چیزی مینویسم
و نوشتهام با تاکید بر مخاطب بودن خودم بر
زخم تو مینشیند بی آنکه من خواسته باشم،
شنیده بودم که سخن چو از دل بر آید لاجرم
بر دل نشیند، اشتباه بود انتخاب کلمه شاید، یا
نمیدانستند که " دل " را نوشتند به جای زخم،
ملکۀ زخمها دیگر اجازۀ خوانده شدن به من
نمیدهد، صلاح نمیداند شاید، اینها را برای
خودم مینویسم، موهای تو را در جنگل پهن
نکردهام به جای خرده نان، " گِرِتِل " جانم، من با
بافهای از موهای تو در دست به سوی همان خودمی
میروم که میدانی، همانقدر غیر واقعی که میدانی،
من به نقش راوی در زندگی راضیام، بگذار آنچه
میگذرد را برایت روایت کنم، دنبال داستان خودت
نباش، داستان تو داستانیست با " من " ای واقعی که
نمیفهمم، من دچار نفهمیدن واقعیتام، من واقعیت
را، همانطور که میدانی، انکار میکنم، به نظرم
درست نیست، به همین سادگی، اگر آزردمات ببخش،
قصدم این نبود، برای همین هم اسمش را اینطور
انتخاب کردهام، " اینها را برای خودم مینویسم "،
این آدمی که دارد حرف میزند را جدی نگیر،
دیوانهای است که با خودش حرف میزند،
بیماریست که از زور تب، هذیان میگوید یکسره،
اینها را هم بهانه میکند، همین دیوانگی و تب و
اینچیزها را، که از بار مسئولیت رابطهاش با
تو بگریزد، در اوج خودخواهیاش نشسته و "تو"هایش
را از راه بهدر میکند، اسمش را هم میگذارد رسالت،
آری او ایمان دارد که اینکارش، جهانی را آرام میکند
و تو قربانی این آرامش هستی، اگر از نقش خودت
راضی نیستی، ناماش و ردپایش را از خودت
پاک کن، هر جور که میتوانی، رهایش نکن امّا،
او به این گونه ماندن در تنهایی , عادت نکردهاست هنوز،
بافۀ مویات را حتی اگر میچینی به درختی، سنگی،
چیزی محکم گره بزن، اگر بکشد و ببیند که آن سرش
رها شدهاست، از گم شدناش گم خواهد شد، هر چند
کافه تلخ هم باشد، تو را دوست دارد عزیز من،
حالا خودت میدانی، یا با یا بی، این تو و انتخاب،
همان "من" واقعیات را دوستتر اگر داری،
از این مسئولیتناپذیر دروغگوی خیانت پیشه که به
اینگونه بودناش، اعتراف میکند، افتخار میکند و
وظیفهاش میداند، فاصله بگیر، من برای آفرینش
جهانی نو، آدمهایی میخواهم که هیچ چیز غیر از
خودشان و خودخواهیشان بهشان بر نخورَد،
این هم از روزه ای که به خاطر گل روی تو
شکستم، پری جنگلی زیبای من، آنطورها که
ادعا میکنی هم از مردم فاصله نداری، چیزی نیمهکاره
بین ما مانده است، کاش بمانی و تماماش کنی، اگر
نخواستی هم به هیچ چیز بر نمیخورد، همۀ ما حق داریم
چیزهایی را دوست نداشته باشیم، آنها را جور دیگر
بگوییم در لفافه و خصوصی، همۀ ما آدرس شخصی
هم داریم، حتی من که شخص نیستم، ان را برای همین
روزها نگه داشتهام
این از این
شاد باش، برقص، زندگی کن
من همۀ چیزهایی که میگویم، دروغ است
باور نکنشان.
اینطور بودن را شاید دارم برای خودم توضیح میدهم،
اینکه چرا داستان همیشه همینطور میشود، این تکرار،
این دوبارههای ممتد، این "تو"های تکراری، در کدام
تناسخ رخ تو گیر کردهام، همیشه همین نگاه، همین
کلمات، همین شکل، همینها ثابت میمانند و من در
کشف این روند مات ماندهام، چیزی لنگر میشود
برایم و میدانم که آن چیز به چگونگی من در
مقابل تو مربوط است، سالهاست که معیار تمام
اندازهگیریهای منی، به آیینه نگاه میکنم و تصویرم
را با آنچه تو بیشتر دوستداری قیاس میکنم، عادت
کردهام، اینکار برایم راحت است حالا،
"تو" توی من است، از بیرون انعکاسهایت به سراغام
میآیند، رنگبهرنگ و جورواجور، یکی موهایش کوتاهتر،
یکی قدش کمی بلندتر، یکی آرامتر، یکی کمی پرشورتر،
همه "تو"، با هم که جمع شویم، همه با هم میشویم همان
تناسخ ممتد رخات، همان همیشههای مکرّر، همین اینی
که منم، همین است، من اینطورم، آنطور که "تو"
خواستهای، هر بار کمی از من را با چشمان جدید و
تکراریات میبینی، کمی شور میآوری با آمدنات،
چیزی از خودم را میبینیم، مدتی با آن سرگرم میشویم،
حوصلهات سر میرود از حیرتام دربرابر اتفاقهای
تکراری، آرام برمیخیزی و من هنوز گیج از آمدنات،
اتفاقی تجربه میکنم، اتفاق تکراری دوباره رفتن "تو"،
صبور شدهام، دردم نمیآید دیگر، همان ادامۀ خطهای
قبلیست این خراش، راحت باش، من حواسم به
دوباره دیدن نور فانوس دریایی "تو"ست، اینطور
کمتر درد دارد برایم، تو به کارت برس، من در
تناسخ رخ تو گیر کردهام، نه حرفی و نه شکایتی،
من به نقش خود راضیام، همین لبخند کوچک امید
که در من نشستهاست، همین یادگار لبخند زیبایات،
وقتی که لکۀ نور آفتاب از پنجره بر آن میتابد،
به این انعکاس راضیام، دیگر در دوست داشتنات
قناعت نمیکنم، هر چه هست را خواهم گفت،
تکرار خواهم کرد، مکرّر با تو عشقبازی میخواهم،
بیشتر از گذشته، بیشتر از امروز، بیشتر از فردا،
بیشتر از همیشه، یکسره آغوش میشوم برای همۀ
"تو"، با بوی تو و رنگ تو و شکل تو و تو، این
امتداد تو ست، به تو میرسد ناگزیر، اینرا خوب
میدانم.
25.04.2011
رضا شیشهگران، میلان، ایتالیا
اینگونه است که اکنون مینویسماش
در امتداد تو شروع شد دوباره
همان نتوانستنهای همیشگی بود در آغاز
همان گامهای بی تو، همانها که میآزرد همیشه
همان دیو سفید داستانها، همین وارونهپنداریهای
همیشگی در تنهایی، همین یکطرفه رفتن،
بیهیچ معیاری برای اندازهگیری چیزهایی که
تجربه میشود، همان گنگی و گیجیست هنوز
ریسمانی نازک از موهای بافتهشدهات و راهی
بس دراز، تاریکی فرامیگیردم و روشناییات
تنها دلیل ادامه میشود به امید دیدار، سرچشمهات
را میخواهم پیدا کردن و شکـّی وهمآلود که به همراه
دارد همیشه، رقصی لنگ و زبانی گنگ و چشمانی خیس
پایی خسته و دستانی آرزومند تنت، همیشه همینطور
شروع میشود برایم، اینبار کمی فرق داری،
اینبار لاللالی برایت لالاییزمزمهکنان آمدهام،
اینجا حتی با چشمان نیمبستهام هم تو را میبینم انگار،
در دور دست دستتکان میدهی به نشانۀ اشاره به آمدن،
راه را تو نشانم میدهی و من کشان کشان به
سویات میلنگم و میآیم و به تو نزدیک میشوم در خیال،
بر بند راهرفتن است انگار برای بندباز کهنهکار،
گاهی به سوی عقل، گاهی به سوی دل، گاهی به سوی تو،
گاهی به سود عشق، گاهی تابام میدهی با خیال،
گاهی بیتابم میکنی از دوری، از دور دست تکان میدهی،
گاهی به سوی خود، گاهی به سوز دل،
حرکت محو دستانات از دور به پر زدن ِ پروانه میماند و
نقشی تار در چشمان من ماندهاست،
به هر جا نگاه میکنم، پروانهای در نگاهم بالبال میزند انگار،
بالههایم را تکان میدهم در رودات ای امید،
جریانات این ماهی خسته را به دریا خواهد رساند،
اکنون کمی در آغوش تو خواهم آسود، زود به راه خواهمافتاد،
از خودم وتا خودم چیزی نمانده است، همین یک قدم به
عقب، در آغوش تو خواهم بود،
دریا مادر ِباران است.
.
.
.
.
همینالان، همینجا، همینطور
همیشه همینطور است برایام
همیشگی شدهاست، همینطور ماندهاست
بگذار بماند و بمانم و بمانی
شادی را به من دادهاند، من هم همهاش را به تو میدهم
شاد بمانند، مانند تو، بمانیم همه
اینطور خوباست، بگذاریم بماند
ما هم به سراغ کار خودمان برویم
جهان را عوض کنیم، کار از محکمکاری عیب نمیکند
پیچ زمان را کمی به سمت بودنیتر شدن میپیچانیم و
کمی هم درجۀ جدیّت را کم میکنیم، اینطور خیالمان
راحت میشود از کار جهان و ما میمانیم و زندگی
عمقش را که زیاد کنیم و رنگ ِمرگ و شادی را هم
بزنیم با هم، میشود همانی که میخواهیم، این هم که
حسابش پاک شد، من و تو میمانیم و خودمان و یکیشدن و
یکی شدن و یکی...، یکی بود ،یکی نبود، غیر از ما هم
هیچکی نبود..................................................... .
بویات را میدهم
تو مرا در آغوش گرفتهای شاید
که اینگونه غرق در آرامشام
صدای مهربانات در گوشم است
زمزههایی بی سرانجام و رها
از داستانهایی گاه عجیب و غریب
همانهایی که مرز رویا را رد میکنند و
اینجا را مثل ما کشف میکنند
میبینی که رنگ میگیرند وقتی که از ناکجا
ناگهان در اینجا ظاهر میشوند
کمی دیوانگی هم بد نیست
دنیا را شل میکند
روان میشویم
دریا ییام و در خودمان راهی میشویم
که داستانی عاشقانه و حماسی را به انجام برسانیم
به خانه بازگردیم
گردآلود و خسته و
تو غذایی و آغوشی گرم آمادهکرده باشی و
من برایت داستانها را تند و تند تعریف کنم و
سرم روی زانویت ، خوابم ببرد
اینجا خوب است
امروزهایم را با مرور آنچه از تو در من ماندهاست
میگذرانم،
همان من قدیمی، این جدید را هنوز نشناختهام،
آنیکی را مثل کف دستی که به من دادهاست
میفهمم،
خطوط آشنا، لمسی آشنا،
تو،
خودم را با همین دست از دستدادهام.
همین که درختان ماگنولیا غرق گُل شوند کافیست
همینکه درختان میوه شکوفه کنند، سفید وصورتی
بس است برایم که عاشقی کنم تا ابد، همین که خاطراتت
را مرور کنم، اینجایی و بویت ناگهان در فضا پخش میشود
به سرم میزند و برای زنده بودن سوت میزنم، سازدهنیام
را از جیبم در میآورم و به غروب آفتاب نغمهای تقدیم میکنم
اینها را از مادرم یاد گرفتهام، دختر زمین است و درختان را
دوست دارد، انگشتانش همه چیزرا سبز میکند، به باغچه که
آب میدهد، بوی خاک باران خورده میآید وچیزی دیگر که
از زور آشنایی به یاد نمیآید اسمش، نوازش را قبل از
حرف زدن به من آموخت، برههایی کوچک و قهوهای برای
من و خواهر بزرگترم راحله خریده بود و در عکسی کهنه
لحظۀ بهت مرا ثبت کرده است، بوی آنموقع میآید وقتی
غروب تابستان است و باغچه را آب میدهی مادر عزیزم،
اینها را اینجا از تو دارم، محکم بودن و تاب آوردن را
تو به من آموختی پدر بزرگوارم، تویی که محبتت آنقدر
بزرگ بود که ترسناک میشدی برایم، همیشه گنگ بودم
وقتی این حس به سراغم میآمد، طاقت حتی اخمی کوچک
را از تو نداشتم و نگاهت که شماتت میکرد، دنیایم خراب
میشد تا روزی که در تهران، خانۀ عمه سُهیلا، بعد از
یک ماه دیدمات، همدیگر را در آغوش کشیدیم و تو
به جای بوسیدنم ، پشت گوشم را عمیق بوئیدی،
رعشهاش را هنوز به یاد دارم، از آن روز عزیزترین
دوستم شدی در سکوت و پشتگرمیام در سختیها،
حرفت وحی مُنزَل شد برایم و گریستنات دلیل گریستنم
دوستتان دارم و به فرزند شما دو نفر بودن افتخار
میکنم، مرسی که مرا اینگونه عاشق و امن تربیت
کردید که همهجا خانهام باشد، همه برادر و خواهرانم
باشند و انسان را دوست بدارم، شفقت را از شما دو
نفر که استادان مناید آموختهام، همیشه خدایم
مثل بابا علیام مهربان بود، همانطور که همۀ
کودکان فامیل یا علیآقا صدایت میکردند یا باباعلی
مادر و پدر عزیزم راضی باشید از من، من از شما
بسیار راضیام.
کمی از بوی تو را با خود آوردهام
باد که میآید
کمی از آن را سوغات میبرد تا بهار را بخرد برایم و بیاورد
پاکتش همیشه سوراخ است
جهانی را سر راه بهاری میکند
و من راضیام