دوباره در همهمه بودیم که دیدمت،
دوباره شناختم-ات، دوباره شناختی-ام،
دور بودی این-بار، دورِ دور،
از پشت خاطرات دور می-آمدی و به سختی شناختم-ات،
آیا همین لب-ها بود که می-بوسیدمشان،
آیا همین تن بود که نوازشش می-کردم،
آیا همین فکرها بود که دوستشان داشتم،
درست به یاد نمی-آورم، چیزی دیگر می-آورم،
خاطراتی کمرنگ را دوباره می-کشم،
لبه-هایش را پر رنگ می-کنم،
جاهایی که کم دارد را،
چیزی از خودم اضافه می-کنم و چیزی می-شود که دیگر نمی-شناسم-اش،
تو از وجودم پاک شده-ای انگار،
نقش و نگار بودن-ات پاک شده از من و دیگر خودم را نمی-شناسم،
نشانه-های راهی که رفته-ام پاک شده است،
باز هم یادم رفته بود که سنگ-ریزه در جیب داشته باشم،
دستانم را گرفته بودی از بیراهه به سراغ تجربه می-رفتیم،
هذیان می-گفتم و خرده-های نان را،
نشانه راهِ رفته، ریز ریز، از جیب-ام بیرون می-ریخت-ام،
هیچ ندید-ام اما که پرندگان گرسنه،
از لا به لای شاخه-های وهم آلود درختان جنگل تاریک،
حریصانه به خرده نان-های نشانه راه-ام، چشم دوخته-اند،
بارها داستان را خوانده بودم، بارها،
هذیان می-گفتم آن شب و تنها امیدی واهی،
وادارم کرد، باور کنم که این-بار،
یا پرنده-ای نیست،
یا همه پرندگان سیاه-بال و چشم-سرخِ زمان،
سیر از خوراکی دیگر، فقط برای خوابیدن، روی شاخه-ها نشسته-اند،
یادم رفته-بود که ثانیه-های تیز-چنگ و سیاه-منقار،
حتی اگر صدایشان فقط تیک تاک باشد هم،
همیشه گرسنه خرده نان-های ما فراموشکارانِ تب-زده، منتظرند،
منتظر گیج و گنگ-هایی چون ما هستند تاغذایشان را به جای نشانه بازگشت،
ریز ریز از جیب-هایمان بیرون بریزیم،
تا راه-مان را به گذشته ببندند،
تا نگذارند به گذشته باز گردیم،
تا آغوش ترا فراموش کنم و همیشه هذیان گو، گمشده جنگل تاریک،
راه بروم و هذیان بگویم و خرده نان خاطره بریزم برایشان،
جیب-هایم خالی-ست این بار،
دیگر چیزی برای ساعت سیاه برایم نمانده است،
عقربه-های سرخ-اش بیهوده می-چرخند و من دستان-ام خالی-ست،
هیچ چیز برای-تان ندارم، منقارتان را ببندید،
تیک تاک نکنید دیگر، چیزی جز دست-هایم نمانده،
خرده-های چسبیده به دستانم را هم حتی، دیروز، تکانده-ام،
دست از سرم بردارید،
باور کنید، دستانم، جیبهایم، فکرم، زندگی-ام،
خالی شده است،
نان خاطرات دو سال گذشته را، دیروز تا آخرش برایتان ریز کرده-ام،
خاطره یک بودن را خرد خرد به خوردتان داده-ام،
خاطره پای برهنه و آسفالت داغ وظهر تابستان،
خاطره نرمی آغوش و دلتنگی سی و شش روزه نبودنش،
خاطره زمزمه-های عاشقانه در جنگل باران خورده،
خاطره دل-نگرانی-های کودکانه از رفتن-اش،
همه را تقدیمتان کرده-ام،
بس نبود آیا،
جیب-های لباس-های کهنه-ام را هم گشته-ام،
آنها را هم که پارسال برایتان آورده بودم،
ته مانده-هایش را،
همین هفته-های قبل خورده-اید،
دریای طوفانی زمستان و سیگار در بالکن کشیدن-ام،
خاطره چشم زخمی-اش و شب بیداری-هایم،
در دریا و زیر باران خیس شدن-ام را هم که خورده-اید،
دست از سرم بردارید،
باور کنید،
دستانم خالی-ست،
باور کنید،
بگذارید بروم تا نان دیگری از تجربه بپزم،
تا خوراکتان باشد برای سالهای بعد،
خاطرات زیبای کودکانه-ام بس نبود،
راه بازگشت به چهارسالگی-ام،
هنوز در شکمتان قار و قور می-کند،
بگذارید بروم،
منقارتان را ببندید،
با تیک تاک شما،
صدای کسی را نمی-شنوم،
خاطره مغشوش بی-صدا که نمی-خواهید،
نان بی-نمک عشق که به مذاقتان خوش نمی-آید،
فقط چند سال فرصت می-خواهم،
با کیسه-ای از نان عاشقانه به سراغتان خواهم آمد،
باور کنید، رهایم کنید، می-خواهم برایتان غذا بیاورم.
۱۲/۶/۱۳۸۸