گاهی اینطور میشوم،
تازگیها بیشتر هم
شده است انگار،
اینطور که میشود،
اینجور که میشوم،
اینقدر دلم تو را
میخواهد که نگو و نپرس،
مگر چه میشود که
آن سوال خاص را نپرسی و اینقدر
اصرار نکنی، من هیچ پافشاری
برای نگفتن چیزی ندارم،
آخر نمیشود برای
نگفتن کلمه نگهداشت،
مریض است قضیه به
نظرم، بخواهی چیزی نگویی و
کلماتی را برای نگفتن آماده کرده باشی از قبل،
از عقل سالم بعید
است،
تو هم اینکار را
نکن،
لازم نیست کاری غیر
از بودن کنی که دوستت بدارم،
من هم لازم نباشد
لطفاً، من هم همین که هستم بمانم، باشد؟!
لطفاً !
مطمئنم که یادت میآید
که از قبل اینها را گفتم،
بگذار همین جا
بمانم،
جا بزن یک بار هم
که شده،
بگذار در جا بزنم
اینجا،
اینطور خوب است
برایم، باور کن،
اگر بتوانی و کمی
بیشتربمانی خواهی دید، اینجا خوب
است،
از اینجا میشود
برج عاج را دید،
از اینجا حتی شهر پریان
هم پیداست وقتی که آسمان دلم
ابری نباشد،
از اینجا تمام
داستانهای عاشقانه مثل حبابهای رنگارنگ به
سراغمان میآید و با صدایی کوتاه و بم
میترکند، من این
صدا را هم دوست دارم تازگیها،
من اینجا کار دارم
هنوز عزیز دلم، مرا به حال خودم بگذار،
برایت داستان عاشقانه
میخوانم که خوابت ببرد،
همین یک کار را خوب
بلدم،
همیشه چیزی برایت
در آستینم دارم، بگذار برایت تکانش
بدهم،
اینکار را خوب
بلدم دیگر،
مثل همیشه تا اینجای داستان خوب پیش میرود، یادت هست؟
تا خواستن خوب پیش میروم و وقتداشتن برای تو،
وقت ِ داشتن و ماندن که میرسد، چیزی از راه میرسد،
راه میرود چیزی درون من، پیش میآید، پیشم میآید،
میماند
کنار تو و رابطه را خراب میکند،
خراب میکنی، خراب
میکنم،
چیزی آب میشود و
اینجور میشود ناگهان،
پیش میآید تازگیها
هم بیشتر پیش میآید،
خیلی نزدیک به من
است حالا، نزدیکتر از تو شاید،
چیزی درون من پیش
آمده است، زیر پوستم است و تو
بیرون منی هنوز،
او از تو پیش افتاده است، پیشتر از تو آمده است،
پیش بیا، پیشتر
بیا، بیشتر پیش بیا،
من افتادن اتفاق تو
را لازم دارم،
هنوز نمیدانم چه
میکنم که تو هوس تصاحب میکنی و
انحصار،
من به تو تعلق خاطر
دارم ولی متعلق به تو نیستم عزیزم،
کنارت میمانم تا
ابد ولی نمیتوانم چسبیده به تو بمانم
تازگیها،
نچسبتر از قبل شدهام
تازگی و این برایم تازگی دارد هنوز،
بگذار کمی باد
بیاید، برو کنار،
همین کنار بمان،
کنار من،
فقط باد بیاید
کافیست،
خیلی که دور میشوی،
طوفانی میشوم،
همین کنارم باش تا
بادی بیاید و آرام برود، اینطور آرامترم
اینروزها،
دستت را به من بده،
این حالا اندازۀ من است، فاصلهات که کمی بیشتر میشود،
تنهاییام بزرگ میشود ناگهان، از این دورتر نرو،
تا این اندازه میتوانم، اینقدرش برایم کافیست،
بادی بوزد بینمان برایم بهتر است،
در همین فاصله هم میتوانم پرواز کنم، دستت که در
دستانم باشد تو را هم میتوانم با خود ببرم، دستم را
رها
نکن، اگر بیافتد، سخت پیدا میشود اینروزها،
خیلی چیزهای دیگر هم
سخت پیدا میشوند، روز هم
حتی، اینروزها روز هم گیرم نمیآید،
افتاده شاید
جایی، خورشید افتاده از اتفاق نبودنت و شب شده است،
بیا
برایت قصهای بگویم، وقت خوابیدن رسیدهاست،
کنارم درازتر بکش،
دستانترا دراز کن، من جایی
همین نزدیکیها در امتداد
تو منتظر تو ام.