تبليغاتX
پريشانه

پريشانه

يه ذره درد دل

رسیده


دور از تو می-نویسم ودل به یادت می-دهم،

دل به باد می-رود، چشمانت را می-گشایی و همه جا سفید می-شود،
رنگ می-گیرم و
از آسمان بالا می-روم، پلک می-زنی ودر ابدیت لحظه-ام کسوف
می-شود، به یکباره تاریکی، می-بلعد مرا و بی-ثمر، دست و پاهایم را
تکان میدهم،
از آسمان سقوط می-کنم، نام-ات را فریاد کنان
از آسمان به قعر زمین می-برم، درختی از جای زمین خوردن-ام به
اسم تو می-روید،
میوه-های رنگارنگ می-دهم، کمی از رنگ چشمان تو و کمی از رنگ
تن من، هزاران میوه می-شوم، پرندگان آرزو من-هایم را می-خورند و
آوازهایی از رنگین-کمانی می-خوانند به شکل تو،
آسمان-ات گریه-اش می-گیرد و قطره-های رنگ می-بارد و جهان-ام یکسره،
چون بومی بزرگ پر از رنگ می-شود، از بالا به نقاشی-ام نگاه می-کنی،
خودت را می-بینی که بر پهنه زمین به تصویر کشیده شدی،
به چشمان خود خیره می-شوی و
مرا می-بینی که دارم به تو لبخند می-زنم.
.
.
.
زمین راببوس،
بگذار رنگهایی که از دیدن-ات در من شکل گرفته-اند به لب-هایت
بچسبند،
.
.
.
زمین را در آغوش بکش،
بگذار دامن-ات از عشق لکه-دار شود،
بگذار که کوه-هایم در برت بگیرند،
بگذار سنگ-های درون-ام از نوازش دستان-ات بر خود بلرزند،
بگذار زلزله لمس تن-ات از میان تمام گسل-هایم بگذرد،
بگذار دریاهایم را از شوق دیدارت تا قطره آخر، به آسمان
اشک بریزم،
بگذار جهان به سر آغاز خود بازگردد،
.
.
.
بگذار بار دیگر
برای اولین بار همدیگر را ببینیم،
برای اولین بار همدیگر را ببوسیم و لب-هایم از رنگ لب-های تو
خیس شود،
بگذار
اولین باران ببارد،
بگذار
برای بار اول، پرندگان جنگل آواز بخوانند، جهان به دنیا بیاید و
من دوباره از عشق نگاه تو سرشار شوم.
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 13:17  توسط رضا شيشه گران  | 

دلم از چیزی گرفته است

این دلتنگی را از نبودن تو گرفته است

نبض-اش را بگیر

تب دارد، می-بینی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 4:39  توسط رضا شيشه گران  | 

نمی-دانم چرا هنوز در تو-ام

 

نشانی تو را به باد گفتم،

می-شناخت-ات،

"می-شناسم-اش، از گرمای بیابان به آغوش-اش پناه می-برم"

درست مثل من،

.

.

تو را به آسمان نشان دادم،

خورشید گرمتر از همیشه تابید،

کمی از ابرهای مهربانی-ات می-فرستی؟

نگرانم که دریاها بجوشند،

.

.

سراغ-ات را از دریا گرفتم،

ساحل آرام بندرگاه را نشانم داد،

لنگری به خودم بسته-ام تا به سراغ-ات بیایم،

.

.

هنوز نمی-دانی چرا هنوز در تو-ام؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 19:8  توسط رضا شيشه گران  | 

ناخدای کشتی بادبانی دل-ام!

 

چشمهایت را آرام باز می-کنی

مثل دو فانوس دریایی در شبی طوفانی

مرا به سمت بندرگاه آغوشت راهنمایی می-کنند

در تن-ات آرام میگیرم، لنگر می-اندازم در تو، آرام می-گیرم

تور دلم را در سراسر تو پهن می-کنم

دانه دانه ماهی-های بوسه-ات را صید می-کنم

کم کم پر می-شوم از تو

پیاده می-شوم در تو

در آغوش می-کشم تو را

رنگین-کمانی از بوسه-ماهی-هایت

در آسمان-مان، می-سازم برای تو

ماهی-های رنگی می-بارد

رنگ می-گیریم و دریایمان طوفانی می-شود

موج-هایمان به ساحل کوفته می-شود

پس میکشد و دوباره پیش می-آید

پیش آمده است، می-دانی؟

پیش-ات خواهم ماند

طوفانی در راه است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:21  توسط رضا شيشه گران  | 

,

دوباره در همهمه بودیم که دیدمت،

دوباره شناختم-ات، دوباره شناختی-ام،

دور بودی این-بار، دورِ دور،

از پشت خاطرات دور می-آمدی و به سختی شناختم-ات،

آیا همین لب-ها بود که می-بوسیدمشان،

آیا همین تن بود که نوازشش می-کردم،

آیا همین فکرها بود که دوستشان داشتم،

درست به یاد نمی-آورم، چیزی دیگر می-آورم،

خاطراتی کمرنگ را دوباره می-کشم،

لبه-هایش را پر رنگ می-کنم،

جاهایی که کم دارد را،

چیزی از خودم اضافه می-کنم  و چیزی می-شود که دیگر نمی-شناسم-اش،

تو از وجودم پاک شده-ای انگار،

نقش و نگار بودن-ات پاک شده از من و دیگر خودم را نمی-شناسم،

نشانه-های راهی که رفته-ام پاک شده است،

باز هم یادم رفته بود که سنگ-ریزه در جیب داشته باشم،

دستانم را گرفته بودی از بیراهه به سراغ تجربه می-رفتیم،

هذیان می-گفتم و خرده-های نان را،

نشانه راهِ رفته، ریز ریز، از جیب-ام بیرون می-ریخت-ام،

هیچ ندید-ام اما که پرندگان گرسنه،

از لا به لای شاخه-های وهم آلود درختان جنگل تاریک،

حریصانه به خرده نان-های نشانه راه-ام، چشم دوخته-اند،

بارها داستان را خوانده بودم، بارها،

هذیان می-گفتم آن شب و تنها امیدی واهی،

وادارم کرد، باور کنم که این-بار،

یا پرنده-ای نیست،

یا همه پرندگان سیاه-بال و چشم-سرخِ زمان،

سیر از خوراکی دیگر، فقط برای خوابیدن، روی شاخه-ها نشسته-اند،

یادم رفته-بود که ثانیه-های تیز-چنگ و سیاه-منقار،

حتی اگر صدایشان فقط تیک تاک باشد هم،

همیشه گرسنه خرده نان-های ما فراموشکارانِ تب-زده، منتظرند،

منتظر گیج و گنگ-هایی چون ما هستند تاغذایشان را به جای نشانه بازگشت،

ریز ریز از جیب-هایمان بیرون بریزیم،

تا راه-مان را به گذشته ببندند،

تا نگذارند به گذشته باز گردیم،

تا آغوش ترا فراموش کنم و همیشه هذیان گو، گمشده جنگل تاریک،

راه بروم و هذیان بگویم و خرده نان خاطره بریزم برایشان،

جیب-هایم خالی-ست این بار،

دیگر چیزی برای ساعت سیاه برایم نمانده است،

عقربه-های سرخ-اش بیهوده می-چرخند و من دستان-ام خالی-ست،

هیچ چیز برای-تان ندارم، منقارتان را ببندید،

تیک تاک نکنید دیگر، چیزی جز دست-هایم نمانده،

خرده-های چسبیده به دستانم را هم حتی، دیروز، تکانده-ام،

دست از سرم بردارید،

باور کنید، دستانم، جیبهایم، فکرم، زندگی-ام،

خالی شده است،

نان خاطرات دو سال گذشته را، دیروز تا آخرش برایتان ریز کرده-ام،

خاطره یک بودن را خرد خرد به خوردتان داده-ام،

خاطره پای برهنه و آسفالت داغ وظهر تابستان،

خاطره نرمی آغوش و دلتنگی سی و شش روزه نبودنش،

خاطره زمزمه-های عاشقانه در جنگل باران خورده،

خاطره دل-نگرانی-های کودکانه از رفتن-اش،

همه را تقدیمتان کرده-ام،

بس نبود آیا،

جیب-های لباس-های کهنه-ام را هم گشته-ام،

آنها را هم که پارسال برایتان آورده بودم،

ته مانده-هایش را،

همین هفته-های قبل خورده-اید،

دریای طوفانی زمستان و سیگار در بالکن کشیدن-ام،

خاطره چشم زخمی-اش و شب بیداری-هایم،

در دریا و زیر باران خیس شدن-ام را هم که خورده-اید،

دست از سرم بردارید،

باور کنید،

دستانم خالی-ست،

باور کنید،

بگذارید بروم تا نان دیگری از تجربه بپزم،

تا خوراکتان باشد برای سالهای بعد،

خاطرات زیبای کودکانه-ام بس نبود،

راه بازگشت به چهارسالگی-ام،

هنوز در شکمتان قار و قور می-کند،

بگذارید بروم،

منقارتان را ببندید،

با تیک تاک شما،

صدای کسی را نمی-شنوم،

خاطره مغشوش بی-صدا که نمی-خواهید،

نان بی-نمک عشق که به مذاقتان خوش نمی-آید،

فقط چند سال فرصت می-خواهم،

با کیسه-ای از نان عاشقانه به سراغتان خواهم آمد،

باور کنید، رهایم کنید، می-خواهم برایتان غذا بیاورم.   

 

۱۲/۶/۱۳۸۸
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 10:32  توسط رضا شيشه گران  | 

دوباره!

پخش شده-ام انگار در زندگی، اما نه یکپارچه که تکه تکه-هایم را باید در

سرزمین-های دور از هم سراغ بگیرم، گاهی، وقتی چشمانم دارد به طلوع

خورشید تو، از پشت کوه-های دور نگاه می-کند، دستانم، دارند در سیاهی

شب-های تن-ات، پرسه میزنند، دلم را هم که لا به لای نیزار انبوه خاطرات

پارسال، باد برده است، پاهایم اما، هنوز از پله-کانی بالا می-رود که به

پنجره کوچک اتاق-ات ختم می-شد، تو اما دیگر آنجا نیستی، جایی دور از

من به غروب نگاه می-کنی، دستی زیر چانه-ات زده-ای و با دست دیگر-ات

توری لبه پرده پنجره را به بازی گرفته-ای، قورباغه-های نیزار، لالایی

می-خوانند برایت و پاهایت را داری تکان می-دهی، فکرهای کوچک و

بزرگ، بی-هدف در سر-ات می-چرخند و لبخندی آرام بر گوشه لب-ات

مانده است،خاطره-ای کوچک به سراغ-ات می-آید، دست-هایت را

می-گیرد و آرام تو را با خود به جایی می-برد که روزی آفتابی، کسی،

چیزی، رنگی یا بویی، دلت را برده بود، از پله-کان پشت پنجره کوچک

اتاق خواب-ات، یکی یکی پایین می-آیی، به من نزدیک می-شوی آرام آرام،

تکه-هایم را فرا می-خوانم، مثل تکه-های آهن، به دور آهن-ربای تن-ات

جمع می-شوم، در میان گردبادی از از تکه-هایم، گیر می-کنی، دور تو

جمع می-شوم و تن-ام شکل می-گیرد، بافته می-شوی در من، طرحی محو

از تو در من پیداست، اگر خوب نگاه کنی، خودت را در من خواهی دید،

اگر خوب گوش کنی، صدای قورباغه-های نیزار کنار خانه-تان را که با خود

آورده-ای در من و حرف-هایم خواهی شنید، ته چشم-هایم، رنگ غروب

می-دهد هنوز، پاهایم گاه به گاه می-پرد بی-خود و دستانم زیر چانه-ام

جا مانده است، پله-هایت را بالا برو، به خودت می-رسی که دارد به طلوع

خورشید نگاه می-کند از پشت کوهی دور و دستانت که دارد سیاهی شب

بودنم را می-کاود و دل-ات که صدای نیزار می-دهد و باد پاهایت را دارد از

پله-کانی بالا می-برد...

 

6/6/1388

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 18:23  توسط رضا شيشه گران  | 

شاعر هم که نباشم تو از زبان-ام

سروده می-شوی...

سواد خواندن-ات را هم که نداشته باشم

تو را زیر سر می-گذارم...

صدای لالایی می-دهی...

می-دانی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:24  توسط رضا شيشه گران  | 

خشک شده-ام!

تو آن کسی که من فکر می-کردم هستی، نبودی.

تمام ذهن-ام برای شنیدن یک بله برای سوال-ام، آماده شده بود،

              که اگر می-گفتی بله،

             هزار جمله داشتم که بگویم،

             هزار خاطره داشتم که یادآوری کنم،

از شب یلدایی که در خانه شما،

عشق تازه شروع شده-ام،

به تمام شدن-اش نزدیک شده بود،

خاطره در بالکن پشت پنجره اتاق-ات سیگار کشیدن را آماده کرده بودم

                                                                 که تعریف کنم

به یادت بیاورم،

که خیس از حماقت عاشقانه-ام،

                         در دریا،

به خانه-اتان،

آمده بودم،

که کودکی بودی ، آن وقت،

که تا لباسهایم روی رادیاتور اتاق برادرت خشک شود،

با حوله-ای که دور خودم پیچیده بودم، با همه شوخی می-کردم و

                                                    همه-اتان میخندیدید

که می-شناسم-ات،

تو را و خانواده-ات را، برادران-ات را،

که می-شناسی-ام،

مرا و خانواده-ام را، خواهران-ام را،

که می-خواستم برایت خاطره-ها تعریف کنم،

اگر که همانی بودی که فکر می-کردم هستی،

نبودی،

تمام ذهن-ام برای شنیدن یک بله در جواب سوال-ام، آماده شده بود،

              که اگر می-گفتی بله،

             هزار جمله داشتم که بگویم،

             هزار خاطره، از زمان کودکی-ات،

از ساحل دریا  و خیس شدن عاشقانه زمستانی-ام،

                    خیس شدن عاشقانه زمستانی-مان،

                                                 من و او،

دلم را به دریای طوفانی زدم، که باور کند، 

                                   که باور کنم،

                                   که باور کنند،

از فرط عشق دیوانه شده-ام،

که عشقی طوفانی می-خواهم،

که طوفان عشق دیوانه-ام کرده است،

 که طوفان عشق دیوانه-ام کرده بود،

که با لباس، دل به دریا زدم،

 آب تا زانو بود،

کمی بعد،

کمی بعد از آمدن-اش،

آب تا سینه-هایمان بالا آمده بود،

موج عقب نشسته بود که وارد دریای طوفانی زمستان عاشقانه زندگی-ام

                                                                         شده بودم،

آب تا سینه-هایمان بود، بعد از آمدن-اش،

آمدن عاشقانه-ای که باعث شد،

آب از سرمان بگذرد،

مرا محکم در آغوش فشرد که آب نبرد مرا، عشق مرا برد اما،

 خودش با عشق-اش، مرا برد،

مرا از یاد برد، دو ماه بعد،

 دو ماه بعد از طوفان دریای زمستانی  زندگی-ام،

پس فردای همان شب یلدایی که من در بالکن پشت پنجره اتاق-ات

سیگار کشیده بودم با او، موج پس کشیده بود دیگر، اما باز نیامد و

و من خشک شده بر جا ماندم، با لباس، همان جای قبلی، در دل دریای

طوفانی زمستانی ترین فصل زندگی-ام، خشک، با لباس ، بی حوله،

بی حوصله برای شوخی کردن، با لبخندی ماسیده بر گوشه لب-ام،

 شنیدم که

در جواب سوال-ام "نه" گفت،

در جواب سوال-ام "نه" گفتی،

تو همان کسی که من فکر می-کردم هستی، نبودی.

جهان به همان کوچکی-ای که من فکر می-کردم باشد، نبود.

تو در جواب سوال-ام "نه" گفتی و

یک لبخند بر گوشه لب-ام و

هزار خاطره در ذهن-ام ماسید.

۱۴/۵/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:19  توسط رضا شيشه گران  | 

داستانی دیگر-ام!

از صدای پای خاطره-ات در گوشم بیدار می-شوم، پُر می-شود خیال، گنگ می-شوم و

منظره-ای ثابت جلوی چشمانم را می-گیرد، باد می-شود ذهن-ام، و در سطح دشت-های

وسیع بودن تو، می-وزد، می-غرّد و ناله می-کند، در راه فرفره-های رنگی می-دزدد

برای تو، برگ می-کند از درخت، می-رقصد از شوق دیدار-ات و چرخ می-زند، چرخ

چرخ چرخ، گردباد می-شود، ویران می-کند خانه-ها را و کشتزارها را درمی-نوردد، تو

را می-خواهد، سرش گیج رفته از حجم تو، باد می-شوم، بار می-دهم، باردار می-شوم،

شعر می-زایم، بند ناف-اش را باز هم به نام تو می-بُرم، تو می-شوی و ماهیِ دلم در

تور چشمهای-ات به دام می-افتد، تقلا می-کند، نه برای آزادی، می-خواهد از گره

خوردن در تن تو، مطمئن-تر شود، به خشکی می-افتد، دهان-اش را بی-هدف باز و

بسته می-کند، سرفه-های خشک می-کند، خشک می-شود، چشمان-اش اما هنوز از

پشت چشمهای توری-ات، به دنبال تو-ست، چشمان-ات را ببند، تا هزار بشمار،

می-خواهم جایی در تن-ات، ذهن-ام را به بند کنم، حالا اگر توانستی پیدایم کن،

آنقدر تو را خواسته-ام که حتی به رنگ تو در آمده-ام، کاملاً تو شده-ام، با تو یکی

شده-ام، مثل همان روزها، در تن-ات لانه می-کنم، بر تخم-هایم می-خوابم تا روزی

که جوجه-هایم از چشمان-ات به آسمان پرواز کنند، مات بمانی به آسمان و من از

دریچه چشمان-ات به ابرهای سفید دور نگاه کنم و در سر خیال تو را بپرورم،

بیدار می-شوم از خواب به صدای پای خاطره-ات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 10:49  توسط رضا شيشه گران  | 

عکس

 

برای نوشتن، در گوشه-ای کز می-کنم،

رفتن-ات پر و بال-ام را کز داده است، چیزی در من به دنبال تو-ست،

مثل کرم در من می-خزد و مدام به خاطره-هایت برخورد می-کند،

خرده، خرده، از درون مرا می-خورد؛

 به جای هوا، توی بوی تو، نفس می-کشم وخاطره-ات هر لحظه وهر جا،

 نه مثل متنی که خط به خط خوانده شود، که مثل زندگی، نفس نفس به

سراغم می-آید و بین نفس-هایم، هم، تو را می-بینم؛

دست-ام به چیزی خورده است و تمام خاطراتت دست-خورده  از ذهن-ام

می-گذرد، می-گذرم از توی دالانی از خاطره-ات و در پیچی دیگر، فریاد

خاطره-ای دیگر از تو، در سکوت ذهن-ام می-پیچد و مرا کر می-کند، کرم

می-شوم و در تونلی از خاطره-ای دیگر می-خزم، سرم به چیزی

می-خورد، خاطره تو مثل خوره مرا ریز، ریز، می-خورد، دست-ام را

می-خورد، سر-ام را می-خورد؛

 سرما خورده بودی، یاد-ات هست؟

دست-پاچه شده بود-ام و پا-شویه-ات می-کردم، تب داشتی و هذیان

می-گفتی، حالا هذیان-گوی خاطرات دست-خورده-ات، در زندگی

می-خزم، کرم شده-ام، گرم-ات شده بود غر می-زدی، بی-قراری

می-کردی و قرارمان یاد-ات رفته بود، یاد-ات هست؟ که قول داده بودی

قرار گرفتن-مان در کنار هم، بی مزاحمت دیگری باشد، پای مرگ را

به رابطه باز کردی، پایش به چیزی خورد وهمه چیز فرو ریخت،

فرو ریخت؛

 فرو ریخت و در زیر تلّی از آوار خاطره به تله افتاده-ام، تونلی

ساخته-ام برای زنده بودن و در آن مثل کرمی کوچک می-خزم، کرم

 کوچک امید، امید به زنده ماندن، امید به برگشتن تو، امید به پا دادن

خاطره-ای دست-نخورده، امید به تو، در تودرتو-ای از آوار دوست

داشتن، آواری از رفتن-ها و آمدن-هایت، یادت هست؟، که  رو در روی

هم، رویا می-دیدیم و آرزو می-بافتیم، نقش بازی می-کردی و نقش

آرزوی بافته شده-اِمان را دوست نداشتی، تکه تکه-اش کردی و رفتی،

تکه-های آرزویم را به هم کوک زده-ام، ولی چیز دیگری از آب در آمد،

از آب و گل در آمدی، قد کشیدی و رفتی، رفتی و رفتن-ات، بوی مرگ

می-دهد، توی مرگ می-خزم، کرم دارم، می-دانم، کرمی کوچک، به

اسم امید، کرمی کوچک که روزی پروانه-ای بزرگ بود، همه چیز بر

عکس شده انگار، پروانه-ام کرم شده و خاطره-ات دارد کلمه به کلمه

محو می-شود، خرده، خرده، خورده می-شوم، خرد می-شود خاطره-ای

دیگر از تو، جایی از تونل-ام ریزش می-کند، زیرش گیر می-کنم، کم کم

به هوش می-آیم؛

از هوش رفته بودی، یادت هست؟، در آغوش گرفته بودم-ات و دنبال

چیزی شور می-گشتم که در آغوش-ام به هوش بیایی، شورش را در

آوردم  و تو باهوش-تر شدی، چیزی در تو شورش کرد و تصمیم

کبرای-ات را گرفتی، مرگ را به رابطه دعوت کردی، دعوایمان شد، با

مرگ دست به یکی کردی، با هم یکی شد-اید و مرگ جای تو را گرفت،

جا گیر شد، دست و پا گیر شدم در زندگی-ات، بیرون-ام کردی،

بی-روح-ام کردی و راحت شدی، راه-ام شدی به سوی آوار خاطره

چیزی بزرگ که ساخته بودیم و من در این بزرگی آوار مانده-ام، مانند

کرمی کوچک در تلّی بزرگ از آوار، می-خزم به سوی سر آغاز همه

چیز، به سوی شروع همان چیزی که بوده-ام؛

خاطره-ات را پس می-گیرم، بافته-هایم را شکافته-ام، رشته-هایم پنبه

می-شود و پابرهنه می-شوم، خاطره-ای از یک جمعه می-شود،

اعصاب-ات خرد بود پابرهنه به خیابان آمدی، پابرهنه شدم وپا به پایت

آمدم، چه چیزها که رویا نبافتیم آن روز، چه کارها که نکردیم و چه

نقشه-ها که نکشید-ایم، نقش بازی کردند برایمان و چیزی همه-اش را

نقش برآب کرد؛

تکه-های آب آورده-اش را به هم وصله می-زنم، متوصل به خاطره

می-شوم و به غم وصل می-شوم،کلاف می-کنم رشته-های بافته-های

شکافته-ام را و کلافه می-شوی، می-دانم، دائم به تو فکر می-کنم و

دست خودم نیست، دست-ام خورده شده است، خوره خاطرات-ات،

دست وپایم را از من گرفته است و این کرم بی دست وپا، در خاطرات

تو، دارد غرق می-شود، دست وپا می-زنم وبه سطح می-آیم، مسطح

می-شود ذهن-ام، نفسی می-گیرم و خاطره-ات، نفس، نفس، پاک

می-شود خط به خط و صاف می-شوم و اوصاف وصف-ات، از من دور

می-شود، دود می-شود وبه هوا می-رود، هوایت را کرده-ام،

                                                                       می-فهمی؟

 

سی و یکم خرداد 1388                   

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:16  توسط رضا شيشه گران  | 

وهم

 

 

در داستان-ام شکل می-گیری و لیوانی آب می-شوی،

       می-نوشم-ات،

            نوشیده شده-ای و

                    نوشته می-شود تصویری از تو،

روبه روی-ام نشسته-ای و

              چیزی تقریباً تو،

                     با من حرف می-زند،

از دست می-روم و

             چیزی تقریباً من،

                    حرف می-زند با تو ،

از شکل می-افتی،

چیزی تقریباً آبی می-شود،

حرف جامد می-شود و

               ناگهان چیزی تقریباً ما،

                   می-نشیند روبروی آب،

                         آبرو می-رود، خاطره-ای می-آید،

دستان-ام خیس می-شود،

               آبی می-شوی،

                   شکل می-گیری،

                         دراز می-کشی،

                              کوتاه می-آیم،

کشیدگی را در اندام-ات می-بینم،

          تصویر می-شوی،

                صورت-ات نوشته می-شود،

می-نوشم تو را و از دست می-دهم،

                             پا می-دهی و

سر راه-ات می-نشینم و

             چیزی تقریباً گم می-شود،

کم می-آورم تو را و

         دست دست می-کنم،

              خاطره-ات این پا و آن پا می-شود،

تقریباً آبی می-شوم،

          آب می-شوم و

 قطره قطره می-چکم از سوراخی در خاطره بودن تو،

لیوان آبی می-شوم در دستان-ات،

می-نوشی-ام،

    نوشته-ام می-شوی و

             تقریباً دست می-کشم از تو،

دست می-کشم بر اندام خاطره با تو بودن و

                                 تقریباً گم می-شوی.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 2:7  توسط رضا شيشه گران  | 

در تکرار صحنه-ای از با تو بودن-ام، گیر کرده-ام

 

 

کنار-ام دراز کشیده-ای، نیم خیز می-شوی، لبان-ام رامی-بوسی ودوباره آرام می-گیری،

دستی بر موهای-ات می-کشم، دوستت دارم-ای می-گویم و به خواب می-رویم، کنار-ام 

دراز کشیده-ای، نیم خیز می-شوی، کشیده-ای به صورت-ام می-زنی و می-روی،

کنار-ام دراز کشیده-ای، نیم خیز می-شوی، کنار-ام دراز کشیده-ای، از جای-ات بلند

می-شوی، از اتاق بیرون می-روی، لیوان آبی در دست بر می-گردی، کنار-ام دراز

می-کشی، دستی بر موهای-ات می-کشم، نیم خیز می-شوی، لبان-ام را می-بوسی و

دوباره آرام  می-گیری و به خواب می-روی، کنار-ام دراز کشیده-ای، نیم خیز می-شوی،

لیوانی آب بر صورت-ام می-پاشی، کشیده-ای بر صورت-ات می-زنم، لبان-ام را

می-بوسی و از اتاق بیرون می-روی، صدای درِ خانه می-آید، رفته-ای،  کنار-ام دراز

کشیده-ای، نیم خیز می-شوی، کشیده-ای بر صورت-ام می-زنی، لبان-ات را می-بوسم،

دستی بر موهای-ام می-کشی، لیوان آب را بر صورت-ات می-پاشم، نیم خیز می-شوی،

از اتاق بیرون می-روم، لبان-ام را می-بوسی و کنار-ام دراز می-کشی، خواب-ت

می-برد، خواب-ام می-برد، کنار-ام دراز کشیده-ای، کمی آب می-خورم، نیم خیز

 می-شوی، از اتاق بیرون میروم و با لیوان آبی برمی-گردم و تو رفته-ای.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 0:47  توسط رضا شيشه گران  | 

آی دا د می زنم !

 

با همه اینها که گفتی آشنایم، تردید-ات را با استخوان-ام

می-شناسم، ترس-ات با عمق وجود-ام آشناست، من اما در

بودن-ات شنا می-کنم، تو را با خود-ات آشنا می-کنم،

گونه-ای دیگر از زیستن-ام، گونه-ات را می-بوسم، نه،

اشتباه نکن، این من-ام که گوناگون می-پوسم، پوست-ام را

ببین، زخم آمدن-ات هنوز تازه است، مثل رد تازیانه است،

با شکنج موهایت، چرا شکنجه-ام می-کنی، چه چیز را

می-خواهی که اعتراف کنم، بگو چه باید بگویم، همان را

خواهم گفت، قول می-دهم، اذیت-ات نمی-کنم، سر کار-ات

نمی-گذارم، کاری به کار-ات ندارم، من کارت ندارم، نه

کارت ماشین، نه کارت سوخت، دل-ام اما سوخت از

حرفهایت، این حرف-ها چیست که می-زنی، چرا مرا

می-زنی، مگرغیر از آغوش، چه بوده-ام برای-ات،

برای-ات چه باش-ام، که باشی، آخر جان-ام، چه می-خواهی

از جانم، جا نمانی از آمدن، بگذار آمدن-ات مرهم زخم-ام

باشد، زخمی بودن-ام را می-بینی آیا، می-بینی آیا که این

گوشه، در پلاسیدگی چیزهای معمول زندگی به دنبال

تازگی تو-ام، طراوت-ات بر من وزیده است، غصه هایم

را بریده است، بار می-دهم با بودن-ات، باد می-شوم، اسیر

یاد می-شوم، چه شد که ناگهان، بعد از آمدن، یاد تردید کردی،

تردید-ات را با کفشهای-ات، بیرون در بکن، گونه-ام را ببوس،

گونه-ای دیگر از بودن-ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 1:31  توسط رضا شيشه گران  | 

رویا

 

حسی گنگ از تعلیق مرا فرامی-گیرد،

   رنگ-ها و بوها،

     صداهایی از دورها،

زمزمه-هایی همه آشنا و

         فصل مشترک همه آنها، که تو-ای؛

حس گنگ بودن من به شکل تو،

متمرکز در جایی از حافظه بودن-ام،

حول مدار مادر تشکیل شده؛

هرچه به یاد دارم، تویی و

             این تودرتوی خاطرات،

پر از تصاویر توست؛

همین دو حرفی کوچک،

همه دنیای بزرگ مرا به هم وصل می-کند

                              ولی من از تو جدایم؛

بودن گنگ تو

   تکه-هایم را به هم کوک می-زند و

     من زنگ ساعت-ام را بر روی با تو بودن کوک می-کنم،

می-آیی از جایی دور،

دستی از سر نوازش بر سر-ام می-کشی،

جوانه می-زنم و برگ-های بوسه بر تن-ام سبز می-شود،

تو را در آغوش می-کشم و

   میوه-های خواهش بر سرانگشتان-ام به بار می-نشیند،

بعضی  را  می-خواهی و می-چینی،

بقیه-اش به زمین می-افتد و

    من-هایی دیگر از آنها سبز می-شود،

در جنگلی از من به دام می-افتی،

تو اما،

فقط همان چند تا را می-خواستی،

چنگ در موهایم می-زنی،

فریاد می-کنی آزادی را و از جنگل-ام بیرون می-روی؛

سال-هاست که منتظر تو-ام،

تو-ایی که مرا اینجا کاشته-ای،

قد می-کشم ناگزیر و جنگل-ام انبوه می-شود،

پر از اندوه می-شوم و

              صداهایی حزن-انگیز در وجودم می-پیچد،

پیچان می-شوم چون دود و

               پیغام خواستن-ات به آسمان بلند می-شود،

بی-جان می-شوند درختان جنگل و

                    زوزه-هایی بلند می-شود از عمق-ام،

من اما بر کرانه می-مانم به انتظار تو و

      جوانه می-زنم  و بار می-دهم و

                     شعر می-گویم  و گنگ می-شوم و

این حس گنگ به شکل تو تمام مرا درمی-نوردد و

      نور می-دهم به رنگ تو و

                بیدار می-شوم به زنگ تو و

                     تنگ در آغوش می-گیرم بودن تو را

      که یکسره بودن من است بی-تردید...

 

۱۴/۰۳/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 13:21  توسط رضا شيشه گران  | 

انار

 

در پایان ناپذیری نوشتن فرو رفته-ام و نوشتن جایگزین تنهایی-ام

می-شود،بی-کران و بی-مرز، داستان می-شوم و دنیایی که در من

است، شکل بیرونی به خود می-گیرد و بزرگ می-شود تنهایی-ام،

به سراغ تو در خاطره میروم و شهری ساخته می-شود انگار در

دل بیابانی وسیع، شهر-ام کوچک نیست، اما همه چیز-اش

تکراری-ست، خیابان-هایی موازی اما مارپیچ که مثل هزارتویی

مدام حس گم شدن را به تو القاء  می-کند، در پس-کوچه-ای از

خاطره، خطری در کمین من است و دلهره-ای عجیب حواس-ام

را پرت می-کند، به سوی-ام پرت می-شوی و در آغوش-ام

می-افتی و اتفاق میافتد مثل اناری که از فرط رسیدن ترک

برداشته و از سر ناچاری انتظار دستی که بچیند-اش به زمین

می-افتد، چیزی در من متبلور می-شود و شکلی دیگر از تو به

سراغ-ام می-آید، می-آیی و آغوش باز می-کند زخمی کهنه در

وجود-ام و تو را در بر می-گیرد، بر در می-کوبم و صدایی

نحیف از عمق وجود-ام جواب می-گوید، خبر از آمدن-ات

می-دهم، به کندی با صدایی گرفته چیزهایی نامفهوم می-گوید

از خوشحالی و ترس، از زندگی و مرگ، از آغاز و پایان،

به در نزدیک می شود و در را کمی باز می-کند، چیزی

مثل نسیمی خنک از لای در بر صورت-ام می-وزد، تازه

می-شوم، نوک انگشتان-ام جوانه می-زند و درخت اناری

می-شوم یکدست پر از شکوفه-های سرخ، زنبورهای

خاطره-ات گرده افشانی-ام می-کنند و هزار انار می-شوم،

کوچک و بزرگ، صدایت مرا می-خواند، خوانده می-شوم و

ورق می-خورم، داستانی پر از حادثه-ام،

عاشق شدن و جنگیدن، رفتن و به جای اول رسیدن،

ناتمام رهایم می-کنی مثل همیشه، اناری ترک می-خورد

و می-افتد، اتفاق می-افتد، دوباره می-آیی و چیزی طلب

می-کنی، چوب خط-ات اما پر است، خراشی دیگر بر

دل-ام می-کشی و چیزی از آرامش، از روح، از عشق،

برمیداری و می-دانم که پشت یخ نوشته-ام، زمستان می-شود

دوباره و باغ یخ می-زند و انارهای هنوز نرسیده منجمد

می-شوند، مثل شعله-های سبز کوچکی در حباب-های

تراش-خورده بلور، چهلچراغ می-شوم و تپشی ریشه-هایم

را فرا می-گیرد، ریشم را می-تراش-ام و تراش می-خورد

وجهی دیگر از بلور یاد-ات، بزرگ می-شوی، چیزی در

درون من به اسم تو، متبلور شده است، درخشان تر از قبل

به سراغ-ام می-آیی و قندیل-هایم یکسره فرومی-ریزند و

زمان دوباره آغاز می-شود، پرندگان دوباره به شهر مارپیچ

بازمی-گردند و هزارتوی من پر از هزاران تو می-شود،

شعر می-شوی، دریایم متلاطم می-شود دوباره و موج-ها،

انارهای ترک خورده شعر را از اعماق به ار مغان می-آورند،

اناری برمی-دارم و شعری از تو می-نویسم، خیابانی دیگر به

شهر-ام اضافه می-شود و تو-ای دیگر در خانه-ای از این خیابان

ساکن می-شود، در باغچه خانه-ات، درخت اناری می-کاری،

پیچی دیگر به من اضافه می-شود،...

شهری پر از درختان انارم، واحه-ام در بیابان

خوش آمدی اما مراقب مارهای پیچ-در-پیچ-اش باش.

 

 

۰۶/۰۳/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 20:23  توسط رضا شيشه گران  | 

 

دیگر نمی-خواهم از تو بنویس-ام اما

   تمام من پر از تو-ست

پیاده رو پر از لکه-های پاک نشدنی توت-هایی-ست

                                                    که ریخته-اند

دل من هم از تو-هایی                          

                      که   رفته-اند

 

اینجا منتظر تو-ام

     خیلی گذشت و نیامدی

سال-هاست که مرا

                         اینجا کاشته-ای

                                    قد کشیده-ام...

                                             می-بینی؟ 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 10:13  توسط رضا شيشه گران  | 

جاهایی از وجودم پر از چاله-های عمیق و سیاه است

 

پژواک فریادهایی دور را در آنها می-شنوم، مرا می-خوانند، همهمه-هایی مبهم-اند و

 چیزی از زخم می-گویند، دقیق-تر که گوش فرا می-دهم، صدای التماس هم هست،

 ضجه-هایی دلخراش، جیغ-هایی گاه کوتاه و گاه ممتد، می-شنوی آیا که تو را به نام

می-خوانند؟  تو اما جایی در پشت چیزی شفاف که صدا از آن نمی-گذرد، در ژرفای

فکری دور غوطه-وری و خواب رنگین-کمان می-بینی شاید، روزی آفتابی در جایی

دور از شهر، روی تپه-ای سبز ایستاده-ای و باد با موهایت بازی می-کند،سراسر افق،

ابرهای کوچک و بزرگ سفید مثل پنبه زده شده پخش می-شوند به دست باد و

رنگین-کمانی از آسمان گذشته است و رنگین-کمانی دیگر در آب دریاچه افتاده

انگار، دلت غنج می-رود و فریادی می-کشی از سر شادی، پرنده-های درختان

اطرافت به هوا می-پرند وآسمان پر از گنجشک می-شود، با صدای پرنده-ها به خود

 می-آیم و خاطره-ات معلق بر جا می-ماند، پر از رنگ ، پر از نور و صداهایی هنوز

 از سیاهی درونم، اسم مرا جیغ می-زنند، یکی، دو قدم به عقب می-روم، با تردید

مکثی می-کنم و با سرعت به سوی چاهی نزدیک می-دوم، با سر به درون-اش شیرجه

می-روم و در سیاهی چسبناکی غوطه-ور می-شوم، در مایعی گرم و غلیظ، آرام آرام

پایین می-روم، کمی شور است، خون است، در زخم-ام فرو می-روم و تصاویر به

 پیشوازم می-آیند، دستی آرام موهایم را نوازش می-کند و صدایی در گوش-ام،دوستت

دارم را زمزمه می-کنی، لبانم مرطوب می-شود، کسی مرا بوسیده است، چیزی در من

فوران می-کند، از هوش می-روم انگار و تو را در آغوش می-کشم، رنگ می-گیرد

دنیایم و باریکه-های نور از لای پرده اتاق خواب راهشان را باز می-کنند، گشوده

می-شوی، ملافه* راکنار می-زنم و در تو جا می-شوم، یکی می-شوم با تو و مور مور

می-شوی، دستان-ام کنده می-شود، هیچ درد ندارد اما، بالا می-روند و از درختی عجیب

میوه-ای کال می-چینند، میوه را گاز می-زنم  و دهان-ام پر از خون می-شود، هنوز در

جایی، سیاهی غلیظ  تنهایی مرا در بر گرفته است، مثل آغوش گرم و خیس تو؛ تصویری

دیگر، محو و دور، نزدیک می-شود، جایی در کنار ساحل به تنه درختی تکیه داده-ام،

باد سردی می-وزد ونم نم باران می-بارد، تو رفته-ای و من نبودن-ات را آرام آرام شعری

زمزمه می-کنم، قطره-های کوچکی بر صورت-ام می-لغزند و بوسه-های کوچکی

می-شوند که بر صورت-ام می-زدی، دیوانه می-شوم و در تن-ات پرسه می-زنم،

 لحظه-ای بعد، پاهایم از بدن-ام جدا می-شوند و درکوچه-های تن-ات دور می-شوند،

 صدای رفتنشان، در ذهن-ام  ضربان می-گیرد و خون وجودم را فرا می-گیرد، زخم-ام

می-سوزد، صدای سوت زدنی از دور به گوش می-رسد، چیزی در دور دست سوت

 می-زند و من می-شناسم-اش، لب-های من-اند که جایی دور از من، خاطره بوسه-های

تو را سوت می-زنند، خون-آلودتر می-شود و به یاد می-آورم چشمان-ات را که وقت

رفتن خیس می-شد و لب-های زیبایت که چین می-خورد و می-لرزید، گریه-ام می-گیرد

و چشمان-ام در جایی دور از من اشکهایشان را نثار تو می-کنند، تکه تکه شده-ام و

هنوز چیزی، جایی در من تو را به یاد می-آورد یا شاید تکه-هایم هر کدام چیزی از تو

به یاد دارند، دستان-ام از دور می-آیند، تکه-هایم را با خود آورده-اند،

به هم می-دوزندشان، به هم وصل می-کنم خود-ام  را و دلتنگی برای تو، سر هم می-شود

و می-نویسم و مذاب می-شود خیال و شور می-شود ذهن-ام از خون زخم، دیگر

شورش را درآورده-ام، می-دانم، اما دست خودم نیست، دلم برایت تنگ شده .

 

 

*ملحفه در گویش عامیانه

۰۶/۰۳/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 1:15  توسط رضا شيشه گران  | 

رج

 

به سراغم آمده-ای دوباره و

     جریان مداوم آمدن-ات

         مثل نبض زندگی-ام شده است

مثل چراغ چشمک-زن

                          گاه هستی

                          گاه نیستی

با آمدن-ات خوشحال می-شوم

     با رفتن-ات پاره می-شوم

سرعت-ات زیاد می-شود و من خوشحال-پاره می-شوم

                   این چهل-تکه-ای که من-ام

مشتاق دریده شدن و شکلی نو گرفتن

خود-ام را می-سازی و در کوره می-گذاری-ام

                                      می-گدازی-ام

عجیب نیست که گاهی از کوره در می-روم

در کوره-راه تجربه-هایم، گاهی، بین دو روشنایی بودن-ات، در تاریکی نبودن-ات

به جاهایی دور رفته-ام

            دور از تو

           دور از من

دور شده-ام

دوز شده-ام

سه ضربدر، در یک خط

بازی را برده-ام

برده نیازم هستم

نیاز به داشتن تو، برای زنده بودن، برازنده بودن، با تو بودن

تا بودن-ام معنی پیدا کند

تا بیدار شوم

تا بودار شوم مثل گلهای کوچکی که روی پوست-ات می-روید

پوست-کلفت شده-ام از صبر نبودن-ات

                                    می-بینی؟

دیگر حتی نیازی به زره ندارم

ذره-ای امید آمدن-ات

                کافی-ست

کاف مثل کبوتر

       مثل کوه

    مثل کودک  

     مثل کلمه،

جمله-ای می-سازم،

مثل کودکی که کلمه کبوتر و کوه را به هم وصل می-کند

به تو وصل شده-ام

  مثل گیاه به زمین

در تو پخش شده-ام

ریشه دوانیده-ام در تو و سراسر تو را  درنوردیده-ام

نور دیده-ام

گاهی خاموش

گاهی روشن

خاموش

روشن

خاموش

روشن...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:14  توسط رضا شيشه گران  | 

چیزی جز پرواز می-خواهی؟

 

رقص-ام را به کجای خاطره تکه تکه-ات بیاویزم؟

رقص-ام همه زندگی-ست

              و تکه-هایت بوی مرگ می-دهد

مرگ رنگهایی که نشان-ات دادم و ندیدی

      به فکر شطرنج بودی لابد

                            سفید یا سیاه... فقط !

سربازهایت را به صف کرده بودی و

                                 اسب رنگارنگ خیال-ام

            در صفحه سیاه-سفید فکر-ات

                                جایی برای چریدن نداشت

من در بازی تو باخته-ام

    در خیال-ام اما تاخته-ام،

به سرزمین-های دورتر از رخ-هایی که صاف می-روند

                        پسرهایی که به دنبال داف می-روند

رخ-ام زرد است

     نه سیاه نه سفید

می-رقصم اما در دنیایی خیلی دور از

سیخ-های کباب جگر و دنبه

           کباب-های شطرنجی تو،

من اما فقط دلم کباب تو-ست

آخر بازی شد وتمام سرباز-هایت  وزیر شدند

کیش رفتی

و من هنوزاسب-ام رنگی-ست

و من هنوز رخ-ام زرد است

و من هنوز دلم می-سوزد .

کاش به جای بازی

              می-خواستی

                     با من برقصی !

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 13:15  توسط رضا شيشه گران  | 

جشن می-گیرم

 

کمی، فقط کمی

دیر آمده-ای!

همین تازگی-ها پاره شده-ام!

شفیره-ای ، پروانه-ای، شد

فقط همین!

چرا می-خواهی بدوزی-ام؟

نور  را از لای پارگی نمی-بی-نی مگر؟

نور-ام را یکدست مدیون تو-ام !

یکدست-ام نور...

دست دیگر-ام را چرا رها نمی-کنی؟

چر می-خواهی بدوزی-ام؟

پارگی-ام که دیگر مال خودم است

نور-ام را می-خواهی

نور-ام را با دنیایم در میان خواهم گذاشت

یکی در میان

      من و نور

     من و دنیا

تو رنگ-ات را تکان بده

زیبایی-ات در برابر نور

    دو چندان خواهد شد

این را از من باور کن !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 13:58  توسط رضا شيشه گران  | 

به کیش می-روی و من مات می-مانم

کیش می-دهی و من مات می-شوم...

راستی...

امروز سپیدی یا سیاه ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 9:59  توسط رضا شيشه گران  | 

نامزدم می-شوی

و هدیه-ات

  حلقه گمشده داروین

                    است.

غریب می-شوم

و قربت-ات سنگ می-شود

دستانم در کهربایی زرد به دام می-افتد

  فسیل خاطره-ات را دریاب !

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 9:56  توسط رضا شيشه گران  | 

سالهاست که پنجره-امی

انگار توی پلکهای من عکس تو را خالکوبی کرده-اند

    چشم بستن همان و تو را دیدن همان

شاید هم عمیق-تر ، خالهایت را در من کوبیده-اند

    فکر کردن همان و از تو فکر کردن همان

    نوشتن همان و از تو نوشتن همان

سالهاست که بغض ناگاه حنجره-امی

    گفتن همان و از تو گفتن همان

یکپارچگی این خرد شده متناقضی

یکسره تو-ام انگار

و تو خودت را دوست نداری.

درد از دست دادن تو

     در من متراکم می-شود

        تکه-های این ایینه خرد شده

            به هم می-چسبد و جز تو

                      چیزی نشان-ام نمی-دهی

                      چیزی نشان-ات نمی-دهم

و تو خودت را دوست نداری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 19:17  توسط رضا شيشه گران  | 

زندگی را این-جور تجربه نکرده بودم

 

در غلظت تنهای-ام

آرام می-روم تا پیدایت کنم، می-روم و می-آیی از دور مثل نقطه-ای روشن درانتهای راهی طولانی و تاریک، هذیان-زده تو را می-نامم، در گوشه-ای از من به دنیا می-آیی و توهم  طرح محو تن-ات روی ملافه سفید تخت-ام پر رنگ می شود، دست می-کشم و جای خالی تو در من شکل می-گیرد، به دنبال تو-اند دستانم و نوازشی غافلگیرم می-کند، خودم را لمس کرده-ام، در خود-ام به دنبال تو-ام، برای یافتن-ات، تن-ام را می-شکافم، پوستم،گوشتم و استخوانهایم را با درد کنار می-زنم و تو را مثل جواهری درخشان بیرون می-کشم، تکه تکه های بدن-ام جشن می-گیرند، تو به دنیا آمده-ای، اما من دیگر یکپارچه نیستم، دستانم تو را نگه می-دارند و پاهایم تا تو می-دوند، چشمانم تو را به نظاره می-نشینند و قلبم در تو می-تپد، همه-ام تویی و تو این تکه-ها را نمی-خواهد، بال بال می-زنم، چیزی از من می-پرد و از تو پر می-شود، باله-هایم را در آب تکان می-دهی، به جایی نمی-روم اما، در تعلیق غلیظ تنهایی-ام، در جا باد می-شوم و در خود می-وزم بی-هدف و بی-مقصد، به سوی تو خودخواهتر می-شوم و خراب می-شوم وساخته می-شوم از نو و تنهایی-ام غلیظ ترمی-شود و یکسره جامد می-شوم و جایی بین آسمان و زمین، بین تو و من آویخته از تکه-هایی که روزی من بود می-مانم

این جور تجربه می-کنم زندگی را . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 10:7  توسط رضا شيشه گران  | 

این-جا که من-ام

 

همه چیز جور دیگری-ست

آن-جا که تویی

        دور می-شود

         بور می-شود

        جور می-شود

جور دیگر شنیده می-شود ، کلمه-هایم

آن-جور می-شد شنید ، لابد ، که شنید-ای

من از گفتنش اما منظور دیگری داشت-ام

این است اینجا که منم ، خلاص !         

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:34  توسط رضا شيشه گران  | 

رفت-آر

 

از آن-وقت که رفت-ای

روی زمین پخش-تر شد-ام

دوباره باز شد-ام ،

        باز دوباره  تر  شد-ام

              تنها-تر.

باز باور کرد-ام

که رفته-ای

که رفتن-ات

تکان-ام می-دهد

تکان می-دهد مدام

تکان-اش می-دهی

دلم را

تکان میدهم-اش مدام ،

در نبودن-ات ، بهانه می-گیرد آخر

 دنیای کوچک-ام.

شاید آمدن-ات را

باور می-کنم

بارور می-شود

                خیال.

خیال-ات  و آمدن-ات

خیال-ات پخش می-شود

خالی بودن-ام بخش می-شود

نمی-آیی اما ،

حتی در خیال.

               

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:8  توسط رضا شيشه گران  | 

درد می-کند

 

مست می-شوم از تلخی نگاهت

و تلو تلو می-خورم در غلظت تنهایی-ام

                   انگشتانم به هم می-چسبند

             و نوشتن از تو سخت می-شود.

 

بودن-ات فشار-ام می-دهد

 چهل بار می-چلاند-ام

پنجه بر پنجره می-کشم

شصت-ات را تکان می-دهی

"که افتاد-ای به پایم" .

می-آیی

 و

 آمدن-ات

       زیپ زخم-ام را باز می-کند.

می-آیی

چیزی می-گویم

چیزی دیگر می-شنوی  مثل همیشه

از شنیدن-اش

جا می-خورم

مثل دستی که در رفته بود و حالا جا خورده است

                            هنوز کمی درد مانده است.

از نبودنت می-شد لذت برد

    مثل کندن زخمی تازه سر بسته

حالا از بودن سرد و غلیظ-ات هم

                     می-شود لذت برد

     مثل فشردن انگشتی تازه شکسته

درد بالا می-آورم

بال در می-آورم

پرواز می کنم به خاطره موهایت

تفاهم-ات سو می-گیرد

 پر پر می-شود کلام

پر می-شوم از شک

و نا-امید می-شود کاغذ از نوشته شدن عاشقانه-ای برای تو...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:51  توسط رضا شيشه گران  | 

دیگر چه کار داریم با هم

 

سرد تر شده-ای ، نکند زمستان است ؟

کنارت نشسته-ام

              کم کم  یخ می-زنم انگار

                     کلمه در گلوی-ام قندیل می-شود

                                درد دارد.

کنارت نشسته-ام

                   کم کم می-پوسد رابطه

                               زنگ می-زنم

                          دیگر چه کار داریم با هم

                               که زنگ می-زنیم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:29  توسط رضا شيشه گران  | 

همیشه خالی بودن مرا به یاد تو می-اندازد

 

مثل آغوشم ،

نبودن ، ترا فریاد می-زند

مرا از یادت می-برد

                   و به آغوش یاد-ات می اندازد.

درخت خاطره-هات

پاییزی سخت را از سر گذرانده  است

                           شاخه-هایش از برگ

                                                  خالی 

                                                     است

کمی دیگر شاید

                برف فراموشی هم ببارد

                      و یکدست سفید شود

                             انگار که هیچ وقت نبوده-ای 

که فراموش شوی

               که خالی بماند این

                                   بخش گذشته

                    که نمی-شود بودن ترا به حال صرف کرد 

                که خالی بمان-ام از تو

        که در آغوش یاد-ات بی-افتم

گفته بودم که همه خالی بودن-ها  مرا به یاد تو...     

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:15  توسط رضا شيشه گران  | 

چه-گونه آمدن-ات را خطی پر رنگ می-کش-ام

 

به تعداد نفس-هایی که در نبودن-ات کشیده-ام

تصویر آمدن-ات را می-کشم

سیگارم کشیده می-شود

روحم به شکل تن-ات گود رفته است

همه چیز من-ای

همه چیز با انتظار آمدن-ات

                           زیبا می-شود

                          زیبا می-شوم

می-آیی و گودی روح-ام

                          پر می-شود

                         پر می-کشم

                         و به سقف می-چسبم

آسمانی در دلم به دنیا می-آید

آسمانی پر ستاره

              ستاره های بی-شمار

                           کهکشانی از آرامش می-شوم

می-آیی و گودی روح-ام

                          پر می-شود

در آغوشم قالب می-شوی

              قلب می-شوم

              قلاب می-شوی

ماهی-ات می-شوم

    مرا بیرون بکش.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 21:1  توسط رضا شيشه گران  |