می-بینی!
لبان-ام جان می-دهند که محکم و آبدار ببوسی-شان،
ببوس-شان و ببین که حرف ندارند،
کاش حرف داشتند، کلمه-ای برای تو رویشان مانده بود،
نمی-خواستم تنهایت بگذارم.
يه ذره درد دل
می-بینی!
لبان-ام جان می-دهند که محکم و آبدار ببوسی-شان،
ببوس-شان و ببین که حرف ندارند،
کاش حرف داشتند، کلمه-ای برای تو رویشان مانده بود،
نمی-خواستم تنهایت بگذارم.
دلم کوچک می-شود، انگار به پرسپکتیو می-رود.
خواستم کمی نوشته باشم، باز هم تو به سراغم آمدی
خواستم کمی عاشقی کنم، خیال تو دست از سرم برنمی-دارد
مثل همیشه از جایی خیلی معمولی شروع شد، یکی از پیاده-روهای یکی از خیابونا، یه جوبه آبه گل-آلود کنار یه خیابونه شلوغ با یه عالمه آدمای رهگذر، از دور می-اومد و یه کوله پشتی رو کولش بود، مثل بقیه راه میرفت، مثل بقیه بود و مثل همه عجله داشت و مثل همه داشت تویه دلش به شانس خودشو ترافیک فحش میداد، از دور اومد، از کنارم گذشت، مثل بقیه، یه گوشه از نگاهش شبیه تو بود، مثل بقیه آدما که یه چیزیشون شبیه توئه، از دور اومد، نگرانیه نگاهش شبیه تو بود، مثل بقیه آدما، مثل همه از کنارم گذشت، حالته لبش مثل لبای تو بود، وقتی از یه چیزی عصبی بودی و تویه دلت به شانس خودتو و ترافیک بد و
بیراه می-گفتی، مثل همه روزای دیگه، داشتم زود سره قرارم می-رسیدم و وقت داشتم نگاهش کنم و فکر کنم که داره به چی فکر میکنه، راه رفتنش، یه جورایی شبیه تو بود، خیلی کم، ولی شبیهت بود، یه جورایی، همین کافی بود، از کنارم که گذشت، مثل همه آدمایه دیگه، ولی یه عالمه خاطره از دور اومد، یه کوله پشتیه خاکستری، یه نگاه عصبی، ترافیک، تو، دلتنگی...
بس است دیگر، از پیرمرد خسته رهگذر خواهم نوشت
بس است دیگر، از پیر شدنم خواهم نوشت، خسته و نا امید
خواستم یه کم نوشته باشم، یه چیزه جدید، دلم گرفته، احساس تنهایی می-کنم، دوباره دارم گیج میزنم، با خودمم غریبم، نمیشناسم اصلا" انگار خودمو، احساس ول شدگی دارم، مثل یه برگ زرد درخت خرمالو که دیروز باد کندشو با خودش برد و انداختش توی جوبه آبه گل-آلود کنار خیابون، وقتی داشت کنده می-شد انگار صداشو شنیدم که داشت می-گفت:" ولم کن، جون مادرت بذار همین جا بمونم، خسته-ام، سردمه، خوابم می-آد، دارم خوابه گرمای آفتابو می-بینم، صدای
پرنده-ها هنوز توی گوشمه، ما رو بیخیال شو، بذار به حاله خودمون باشیم..."
دست از سرم بردار، آمده بودم که کمی نوشته باشم...
دور از تو می-نویسم ودل به یادت می-دهم،
دل به باد می-رود، چشمانت را می-گشایی و همه جا سفید می-شود،این دلتنگی را از نبودن تو گرفته است
نبض-اش را بگیر
تب دارد، می-بینی؟
نشانی تو را به باد گفتم،
می-شناخت-ات،
"می-شناسم-اش، از گرمای بیابان به آغوش-اش پناه می-برم"
درست مثل من،
.
.
تو را به آسمان نشان دادم،
خورشید گرمتر از همیشه تابید،
کمی از ابرهای مهربانی-ات می-فرستی؟
نگرانم که دریاها بجوشند،
.
.
سراغ-ات را از دریا گرفتم،
ساحل آرام بندرگاه را نشانم داد،
لنگری به خودم بسته-ام تا به سراغ-ات بیایم،
.
.
هنوز نمی-دانی چرا هنوز در تو-ام؟
چشمهایت را آرام باز می-کنی
مثل دو فانوس دریایی در شبی طوفانی
مرا به سمت بندرگاه آغوشت راهنمایی می-کنند
در تن-ات آرام میگیرم، لنگر می-اندازم در تو، آرام می-گیرم
تور دلم را در سراسر تو پهن می-کنم
دانه دانه ماهی-های بوسه-ات را صید می-کنم
کم کم پر می-شوم از تو
پیاده می-شوم در تو
در آغوش می-کشم تو را
رنگین-کمانی از بوسه-ماهی-هایت
در آسمان-مان، می-سازم برای تو
ماهی-های رنگی می-بارد
رنگ می-گیریم و دریایمان طوفانی می-شود
موج-هایمان به ساحل کوفته می-شود
پس میکشد و دوباره پیش می-آید
پیش آمده است، می-دانی؟
پیش-ات خواهم ماند
طوفانی در راه است.
دوباره در همهمه بودیم که دیدمت،
دوباره شناختم-ات، دوباره شناختی-ام،
دور بودی این-بار، دورِ دور،
از پشت خاطرات دور می-آمدی و به سختی شناختم-ات،
آیا همین لب-ها بود که می-بوسیدمشان،
آیا همین تن بود که نوازشش می-کردم،
آیا همین فکرها بود که دوستشان داشتم،
درست به یاد نمی-آورم، چیزی دیگر می-آورم،
خاطراتی کمرنگ را دوباره می-کشم،
لبه-هایش را پر رنگ می-کنم،
جاهایی که کم دارد را،
چیزی از خودم اضافه می-کنم و چیزی می-شود که دیگر نمی-شناسم-اش،
تو از وجودم پاک شده-ای انگار،
نقش و نگار بودن-ات پاک شده از من و دیگر خودم را نمی-شناسم،
نشانه-های راهی که رفته-ام پاک شده است،
باز هم یادم رفته بود که سنگ-ریزه در جیب داشته باشم،
دستانم را گرفته بودی از بیراهه به سراغ تجربه می-رفتیم،
هذیان می-گفتم و خرده-های نان را،
نشانه راهِ رفته، ریز ریز، از جیب-ام بیرون می-ریخت-ام،
هیچ ندید-ام اما که پرندگان گرسنه،
از لا به لای شاخه-های وهم آلود درختان جنگل تاریک،
حریصانه به خرده نان-های نشانه راه-ام، چشم دوخته-اند،
بارها داستان را خوانده بودم، بارها،
هذیان می-گفتم آن شب و تنها امیدی واهی،
وادارم کرد، باور کنم که این-بار،
یا پرنده-ای نیست،
یا همه پرندگان سیاه-بال و چشم-سرخِ زمان،
سیر از خوراکی دیگر، فقط برای خوابیدن، روی شاخه-ها نشسته-اند،
یادم رفته-بود که ثانیه-های تیز-چنگ و سیاه-منقار،
حتی اگر صدایشان فقط تیک تاک باشد هم،
همیشه گرسنه خرده نان-های ما فراموشکارانِ تب-زده، منتظرند،
منتظر گیج و گنگ-هایی چون ما هستند تاغذایشان را به جای نشانه بازگشت،
ریز ریز از جیب-هایمان بیرون بریزیم،
تا راه-مان را به گذشته ببندند،
تا نگذارند به گذشته باز گردیم،
تا آغوش ترا فراموش کنم و همیشه هذیان گو، گمشده جنگل تاریک،
راه بروم و هذیان بگویم و خرده نان خاطره بریزم برایشان،
جیب-هایم خالی-ست این بار،
دیگر چیزی برای ساعت سیاه برایم نمانده است،
عقربه-های سرخ-اش بیهوده می-چرخند و من دستان-ام خالی-ست،
هیچ چیز برای-تان ندارم، منقارتان را ببندید،
تیک تاک نکنید دیگر، چیزی جز دست-هایم نمانده،
خرده-های چسبیده به دستانم را هم حتی، دیروز، تکانده-ام،
دست از سرم بردارید،
باور کنید، دستانم، جیبهایم، فکرم، زندگی-ام،
خالی شده است،
نان خاطرات دو سال گذشته را، دیروز تا آخرش برایتان ریز کرده-ام،
خاطره یک بودن را خرد خرد به خوردتان داده-ام،
خاطره پای برهنه و آسفالت داغ وظهر تابستان،
خاطره نرمی آغوش و دلتنگی سی و شش روزه نبودنش،
خاطره زمزمه-های عاشقانه در جنگل باران خورده،
خاطره دل-نگرانی-های کودکانه از رفتن-اش،
همه را تقدیمتان کرده-ام،
بس نبود آیا،
جیب-های لباس-های کهنه-ام را هم گشته-ام،
آنها را هم که پارسال برایتان آورده بودم،
ته مانده-هایش را،
همین هفته-های قبل خورده-اید،
دریای طوفانی زمستان و سیگار در بالکن کشیدن-ام،
خاطره چشم زخمی-اش و شب بیداری-هایم،
در دریا و زیر باران خیس شدن-ام را هم که خورده-اید،
دست از سرم بردارید،
باور کنید،
دستانم خالی-ست،
باور کنید،
بگذارید بروم تا نان دیگری از تجربه بپزم،
تا خوراکتان باشد برای سالهای بعد،
خاطرات زیبای کودکانه-ام بس نبود،
راه بازگشت به چهارسالگی-ام،
هنوز در شکمتان قار و قور می-کند،
بگذارید بروم،
منقارتان را ببندید،
با تیک تاک شما،
صدای کسی را نمی-شنوم،
خاطره مغشوش بی-صدا که نمی-خواهید،
نان بی-نمک عشق که به مذاقتان خوش نمی-آید،
فقط چند سال فرصت می-خواهم،
با کیسه-ای از نان عاشقانه به سراغتان خواهم آمد،
باور کنید، رهایم کنید، می-خواهم برایتان غذا بیاورم.
۱۲/۶/۱۳۸۸
پخش شده-ام انگار در زندگی، اما نه یکپارچه که تکه تکه-هایم را باید در
سرزمین-های دور از هم سراغ بگیرم، گاهی، وقتی چشمانم دارد به طلوع
خورشید تو، از پشت کوه-های دور نگاه می-کند، دستانم، دارند در سیاهی
شب-های تن-ات، پرسه میزنند، دلم را هم که لا به لای نیزار انبوه خاطرات
پارسال، باد برده است، پاهایم اما، هنوز از پله-کانی بالا می-رود که به
پنجره کوچک اتاق-ات ختم می-شد، تو اما دیگر آنجا نیستی، جایی دور از
من به غروب نگاه می-کنی، دستی زیر چانه-ات زده-ای و با دست دیگر-ات
توری لبه پرده پنجره را به بازی گرفته-ای، قورباغه-های نیزار، لالایی
می-خوانند برایت و پاهایت را داری تکان می-دهی، فکرهای کوچک و
بزرگ، بی-هدف در سر-ات می-چرخند و لبخندی آرام بر گوشه لب-ات
مانده است،خاطره-ای کوچک به سراغ-ات می-آید، دست-هایت را
می-گیرد و آرام تو را با خود به جایی می-برد که روزی آفتابی، کسی،
چیزی، رنگی یا بویی، دلت را برده بود، از پله-کان پشت پنجره کوچک
اتاق خواب-ات، یکی یکی پایین می-آیی، به من نزدیک می-شوی آرام آرام،
تکه-هایم را فرا می-خوانم، مثل تکه-های آهن، به دور آهن-ربای تن-ات
جمع می-شوم، در میان گردبادی از از تکه-هایم، گیر می-کنی، دور تو
جمع می-شوم و تن-ام شکل می-گیرد، بافته می-شوی در من، طرحی محو
از تو در من پیداست، اگر خوب نگاه کنی، خودت را در من خواهی دید،
اگر خوب گوش کنی، صدای قورباغه-های نیزار کنار خانه-تان را که با خود
آورده-ای در من و حرف-هایم خواهی شنید، ته چشم-هایم، رنگ غروب
می-دهد هنوز، پاهایم گاه به گاه می-پرد بی-خود و دستانم زیر چانه-ام
جا مانده است، پله-هایت را بالا برو، به خودت می-رسی که دارد به طلوع
خورشید نگاه می-کند از پشت کوهی دور و دستانت که دارد سیاهی شب
بودنم را می-کاود و دل-ات که صدای نیزار می-دهد و باد پاهایت را دارد از
پله-کانی بالا می-برد...
6/6/1388
سروده می-شوی...
سواد خواندن-ات را هم که نداشته باشم
تو را زیر سر می-گذارم...
صدای لالایی می-دهی...
می-دانی؟
تو آن کسی که من فکر می-کردم هستی، نبودی.
تمام ذهن-ام برای شنیدن یک بله برای سوال-ام، آماده شده بود،
که اگر می-گفتی بله،
هزار جمله داشتم که بگویم،
هزار خاطره داشتم که یادآوری کنم،
از شب یلدایی که در خانه شما،
عشق تازه شروع شده-ام،
به تمام شدن-اش نزدیک شده بود،
خاطره در بالکن پشت پنجره اتاق-ات سیگار کشیدن را آماده کرده بودم
که تعریف کنم
به یادت بیاورم،
که خیس از حماقت عاشقانه-ام،
در دریا،
به خانه-اتان،
آمده بودم،
که کودکی بودی ، آن وقت،
که تا لباسهایم روی رادیاتور اتاق برادرت خشک شود،
با حوله-ای که دور خودم پیچیده بودم، با همه شوخی می-کردم و
همه-اتان میخندیدید
که می-شناسم-ات،
تو را و خانواده-ات را، برادران-ات را،
که می-شناسی-ام،
مرا و خانواده-ام را، خواهران-ام را،
که می-خواستم برایت خاطره-ها تعریف کنم،
اگر که همانی بودی که فکر می-کردم هستی،
نبودی،
تمام ذهن-ام برای شنیدن یک بله در جواب سوال-ام، آماده شده بود،
که اگر می-گفتی بله،
هزار جمله داشتم که بگویم،
هزار خاطره، از زمان کودکی-ات،
از ساحل دریا و خیس شدن عاشقانه زمستانی-ام،
خیس شدن عاشقانه زمستانی-مان،
من و او،
دلم را به دریای طوفانی زدم، که باور کند،
که باور کنم،
که باور کنند،
از فرط عشق دیوانه شده-ام،
که عشقی طوفانی می-خواهم،
که طوفان عشق دیوانه-ام کرده است،
که طوفان عشق دیوانه-ام کرده بود،
که با لباس، دل به دریا زدم،
آب تا زانو بود،
کمی بعد،
کمی بعد از آمدن-اش،
آب تا سینه-هایمان بالا آمده بود،
موج عقب نشسته بود که وارد دریای طوفانی زمستان عاشقانه زندگی-ام
شده بودم،
آب تا سینه-هایمان بود، بعد از آمدن-اش،
آمدن عاشقانه-ای که باعث شد،
آب از سرمان بگذرد،
مرا محکم در آغوش فشرد که آب نبرد مرا، عشق مرا برد اما،
خودش با عشق-اش، مرا برد،
مرا از یاد برد، دو ماه بعد،
دو ماه بعد از طوفان دریای زمستانی زندگی-ام،
پس فردای همان شب یلدایی که من در بالکن پشت پنجره اتاق-ات
سیگار کشیده بودم با او، موج پس کشیده بود دیگر، اما باز نیامد و
و من خشک شده بر جا ماندم، با لباس، همان جای قبلی، در دل دریای
طوفانی زمستانی ترین فصل زندگی-ام، خشک، با لباس ، بی حوله،
بی حوصله برای شوخی کردن، با لبخندی ماسیده بر گوشه لب-ام،
شنیدم که
در جواب سوال-ام "نه" گفت،
در جواب سوال-ام "نه" گفتی،
تو همان کسی که من فکر می-کردم هستی، نبودی.
جهان به همان کوچکی-ای که من فکر می-کردم باشد، نبود.
تو در جواب سوال-ام "نه" گفتی و
یک لبخند بر گوشه لب-ام و
هزار خاطره در ذهن-ام ماسید.
۱۴/۵/۱۳۸۸
از صدای پای خاطره-ات در گوشم بیدار می-شوم، پُر می-شود خیال، گنگ می-شوم و
منظره-ای ثابت جلوی چشمانم را می-گیرد، باد می-شود ذهن-ام، و در سطح دشت-های
وسیع بودن تو، می-وزد، می-غرّد و ناله می-کند، در راه فرفره-های رنگی می-دزدد
برای تو، برگ می-کند از درخت، می-رقصد از شوق دیدار-ات و چرخ می-زند، چرخ
چرخ چرخ، گردباد می-شود، ویران می-کند خانه-ها را و کشتزارها را درمی-نوردد، تو
را می-خواهد، سرش گیج رفته از حجم تو، باد می-شوم، بار می-دهم، باردار می-شوم،
شعر می-زایم، بند ناف-اش را باز هم به نام تو می-بُرم، تو می-شوی و ماهیِ دلم در
تور چشمهای-ات به دام می-افتد، تقلا می-کند، نه برای آزادی، می-خواهد از گره
خوردن در تن تو، مطمئن-تر شود، به خشکی می-افتد، دهان-اش را بی-هدف باز و
بسته می-کند، سرفه-های خشک می-کند، خشک می-شود، چشمان-اش اما هنوز از
پشت چشمهای توری-ات، به دنبال تو-ست، چشمان-ات را ببند، تا هزار بشمار،
می-خواهم جایی در تن-ات، ذهن-ام را به بند کنم، حالا اگر توانستی پیدایم کن،
آنقدر تو را خواسته-ام که حتی به رنگ تو در آمده-ام، کاملاً تو شده-ام، با تو یکی
شده-ام، مثل همان روزها، در تن-ات لانه می-کنم، بر تخم-هایم می-خوابم تا روزی
که جوجه-هایم از چشمان-ات به آسمان پرواز کنند، مات بمانی به آسمان و من از
دریچه چشمان-ات به ابرهای سفید دور نگاه کنم و در سر خیال تو را بپرورم،
بیدار می-شوم از خواب به صدای پای خاطره-ات!
برای نوشتن، در گوشه-ای کز می-کنم،
رفتن-ات پر و بال-ام را کز داده است، چیزی در من به دنبال تو-ست،
مثل کرم در من می-خزد و مدام به خاطره-هایت برخورد می-کند،
خرده، خرده، از درون مرا می-خورد؛
به جای هوا، توی بوی تو، نفس می-کشم وخاطره-ات هر لحظه وهر جا،
نه مثل متنی که خط به خط خوانده شود، که مثل زندگی، نفس نفس به
سراغم می-آید و بین نفس-هایم، هم، تو را می-بینم؛
دست-ام به چیزی خورده است و تمام خاطراتت دست-خورده از ذهن-ام
می-گذرد، می-گذرم از توی دالانی از خاطره-ات و در پیچی دیگر، فریاد
خاطره-ای دیگر از تو، در سکوت ذهن-ام می-پیچد و مرا کر می-کند، کرم
می-شوم و در تونلی از خاطره-ای دیگر می-خزم، سرم به چیزی
می-خورد، خاطره تو مثل خوره مرا ریز، ریز، می-خورد، دست-ام را
می-خورد، سر-ام را می-خورد؛
سرما خورده بودی، یاد-ات هست؟
دست-پاچه شده بود-ام و پا-شویه-ات می-کردم، تب داشتی و هذیان
می-گفتی، حالا هذیان-گوی خاطرات دست-خورده-ات، در زندگی
می-خزم، کرم شده-ام، گرم-ات شده بود غر می-زدی، بی-قراری
می-کردی و قرارمان یاد-ات رفته بود، یاد-ات هست؟ که قول داده بودی
قرار گرفتن-مان در کنار هم، بی مزاحمت دیگری باشد، پای مرگ را
به رابطه باز کردی، پایش به چیزی خورد وهمه چیز فرو ریخت،
فرو ریخت؛
فرو ریخت و در زیر تلّی از آوار خاطره به تله افتاده-ام، تونلی
ساخته-ام برای زنده بودن و در آن مثل کرمی کوچک می-خزم، کرم
کوچک امید، امید به زنده ماندن، امید به برگشتن تو، امید به پا دادن
خاطره-ای دست-نخورده، امید به تو، در تودرتو-ای از آوار دوست
داشتن، آواری از رفتن-ها و آمدن-هایت، یادت هست؟، که رو در روی
هم، رویا می-دیدیم و آرزو می-بافتیم، نقش بازی می-کردی و نقش
آرزوی بافته شده-اِمان را دوست نداشتی، تکه تکه-اش کردی و رفتی،
تکه-های آرزویم را به هم کوک زده-ام، ولی چیز دیگری از آب در آمد،
از آب و گل در آمدی، قد کشیدی و رفتی، رفتی و رفتن-ات، بوی مرگ
می-دهد، توی مرگ می-خزم، کرم دارم، می-دانم، کرمی کوچک، به
اسم امید، کرمی کوچک که روزی پروانه-ای بزرگ بود، همه چیز بر
عکس شده انگار، پروانه-ام کرم شده و خاطره-ات دارد کلمه به کلمه
محو می-شود، خرده، خرده، خورده می-شوم، خرد می-شود خاطره-ای
دیگر از تو، جایی از تونل-ام ریزش می-کند، زیرش گیر می-کنم، کم کم
به هوش می-آیم؛
از هوش رفته بودی، یادت هست؟، در آغوش گرفته بودم-ات و دنبال
چیزی شور می-گشتم که در آغوش-ام به هوش بیایی، شورش را در
آوردم و تو باهوش-تر شدی، چیزی در تو شورش کرد و تصمیم
کبرای-ات را گرفتی، مرگ را به رابطه دعوت کردی، دعوایمان شد، با
مرگ دست به یکی کردی، با هم یکی شد-اید و مرگ جای تو را گرفت،
جا گیر شد، دست و پا گیر شدم در زندگی-ات، بیرون-ام کردی،
بی-روح-ام کردی و راحت شدی، راه-ام شدی به سوی آوار خاطره
چیزی بزرگ که ساخته بودیم و من در این بزرگی آوار مانده-ام، مانند
کرمی کوچک در تلّی بزرگ از آوار، می-خزم به سوی سر آغاز همه
چیز، به سوی شروع همان چیزی که بوده-ام؛
خاطره-ات را پس می-گیرم، بافته-هایم را شکافته-ام، رشته-هایم پنبه
می-شود و پابرهنه می-شوم، خاطره-ای از یک جمعه می-شود،
اعصاب-ات خرد بود پابرهنه به خیابان آمدی، پابرهنه شدم وپا به پایت
آمدم، چه چیزها که رویا نبافتیم آن روز، چه کارها که نکردیم و چه
نقشه-ها که نکشید-ایم، نقش بازی کردند برایمان و چیزی همه-اش را
نقش برآب کرد؛
تکه-های آب آورده-اش را به هم وصله می-زنم، متوصل به خاطره
می-شوم و به غم وصل می-شوم،کلاف می-کنم رشته-های بافته-های
شکافته-ام را و کلافه می-شوی، می-دانم، دائم به تو فکر می-کنم و
دست خودم نیست، دست-ام خورده شده است، خوره خاطرات-ات،
دست وپایم را از من گرفته است و این کرم بی دست وپا، در خاطرات
تو، دارد غرق می-شود، دست وپا می-زنم وبه سطح می-آیم، مسطح
می-شود ذهن-ام، نفسی می-گیرم و خاطره-ات، نفس، نفس، پاک
می-شود خط به خط و صاف می-شوم و اوصاف وصف-ات، از من دور
می-شود، دود می-شود وبه هوا می-رود، هوایت را کرده-ام،
می-فهمی؟
سی و یکم خرداد 1388
در داستان-ام شکل می-گیری و لیوانی آب می-شوی،
می-نوشم-ات،
نوشیده شده-ای و
نوشته می-شود تصویری از تو،
روبه روی-ام نشسته-ای و
چیزی تقریباً تو،
با من حرف می-زند،
از دست می-روم و
چیزی تقریباً من،
حرف می-زند با تو ،
از شکل می-افتی،
چیزی تقریباً آبی می-شود،
حرف جامد می-شود و
ناگهان چیزی تقریباً ما،
می-نشیند روبروی آب،
آبرو می-رود، خاطره-ای می-آید،
دستان-ام خیس می-شود،
آبی می-شوی،
شکل می-گیری،
دراز می-کشی،
کوتاه می-آیم،
کشیدگی را در اندام-ات می-بینم،
تصویر می-شوی،
صورت-ات نوشته می-شود،
می-نوشم تو را و از دست می-دهم،
پا می-دهی و
سر راه-ات می-نشینم و
چیزی تقریباً گم می-شود،
کم می-آورم تو را و
دست دست می-کنم،
خاطره-ات این پا و آن پا می-شود،
تقریباً آبی می-شوم،
آب می-شوم و
قطره قطره می-چکم از سوراخی در خاطره بودن تو،
لیوان آبی می-شوم در دستان-ات،
می-نوشی-ام،
نوشته-ام می-شوی و
تقریباً دست می-کشم از تو،
دست می-کشم بر اندام خاطره با تو بودن و
تقریباً گم می-شوی.
کنار-ام دراز کشیده-ای، نیم خیز می-شوی، لبان-ام رامی-بوسی ودوباره آرام می-گیری،
دستی بر موهای-ات می-کشم، دوستت دارم-ای می-گویم و به خواب می-رویم، کنار-ام
دراز کشیده-ای، نیم خیز می-شوی، کشیده-ای به صورت-ام می-زنی و می-روی،
کنار-ام دراز کشیده-ای، نیم خیز می-شوی، کنار-ام دراز کشیده-ای، از جای-ات بلند
می-شوی، از اتاق بیرون می-روی، لیوان آبی در دست بر می-گردی، کنار-ام دراز
می-کشی، دستی بر موهای-ات می-کشم، نیم خیز می-شوی، لبان-ام را می-بوسی و
دوباره آرام می-گیری و به خواب می-روی، کنار-ام دراز کشیده-ای، نیم خیز می-شوی،
لیوانی آب بر صورت-ام می-پاشی، کشیده-ای بر صورت-ات می-زنم، لبان-ام را
می-بوسی و از اتاق بیرون می-روی، صدای درِ خانه می-آید، رفته-ای، کنار-ام دراز
کشیده-ای، نیم خیز می-شوی، کشیده-ای بر صورت-ام می-زنی، لبان-ات را می-بوسم،
دستی بر موهای-ام می-کشی، لیوان آب را بر صورت-ات می-پاشم، نیم خیز می-شوی،
از اتاق بیرون می-روم، لبان-ام را می-بوسی و کنار-ام دراز می-کشی، خواب-ت
می-برد، خواب-ام می-برد، کنار-ام دراز کشیده-ای، کمی آب می-خورم، نیم خیز
می-شوی، از اتاق بیرون میروم و با لیوان آبی برمی-گردم و تو رفته-ای.
با همه اینها که گفتی آشنایم، تردید-ات را با استخوان-ام
می-شناسم، ترس-ات با عمق وجود-ام آشناست، من اما در
بودن-ات شنا می-کنم، تو را با خود-ات آشنا می-کنم،
گونه-ای دیگر از زیستن-ام، گونه-ات را می-بوسم، نه،
اشتباه نکن، این من-ام که گوناگون می-پوسم، پوست-ام را
ببین، زخم آمدن-ات هنوز تازه است، مثل رد تازیانه است،
با شکنج موهایت، چرا شکنجه-ام می-کنی، چه چیز را
می-خواهی که اعتراف کنم، بگو چه باید بگویم، همان را
خواهم گفت، قول می-دهم، اذیت-ات نمی-کنم، سر کار-ات
نمی-گذارم، کاری به کار-ات ندارم، من کارت ندارم، نه
کارت ماشین، نه کارت سوخت، دل-ام اما سوخت از
حرفهایت، این حرف-ها چیست که می-زنی، چرا مرا
می-زنی، مگرغیر از آغوش، چه بوده-ام برای-ات،
برای-ات چه باش-ام، که باشی، آخر جان-ام، چه می-خواهی
از جانم، جا نمانی از آمدن، بگذار آمدن-ات مرهم زخم-ام
باشد، زخمی بودن-ام را می-بینی آیا، می-بینی آیا که این
گوشه، در پلاسیدگی چیزهای معمول زندگی به دنبال
تازگی تو-ام، طراوت-ات بر من وزیده است، غصه هایم
را بریده است، بار می-دهم با بودن-ات، باد می-شوم، اسیر
یاد می-شوم، چه شد که ناگهان، بعد از آمدن، یاد تردید کردی،
تردید-ات را با کفشهای-ات، بیرون در بکن، گونه-ام را ببوس،
گونه-ای دیگر از بودن-ام.
حسی گنگ از تعلیق مرا فرامی-گیرد،
رنگ-ها و بوها،
صداهایی از دورها،
زمزمه-هایی همه آشنا و
فصل مشترک همه آنها، که تو-ای؛
حس گنگ بودن من به شکل تو،
متمرکز در جایی از حافظه بودن-ام،
حول مدار مادر تشکیل شده؛
هرچه به یاد دارم، تویی و
این تودرتوی خاطرات،
پر از تصاویر توست؛
همین دو حرفی کوچک،
همه دنیای بزرگ مرا به هم وصل می-کند
ولی من از تو جدایم؛
بودن گنگ تو
تکه-هایم را به هم کوک می-زند و
من زنگ ساعت-ام را بر روی با تو بودن کوک می-کنم،
می-آیی از جایی دور،
دستی از سر نوازش بر سر-ام می-کشی،
جوانه می-زنم و برگ-های بوسه بر تن-ام سبز می-شود،
تو را در آغوش می-کشم و
میوه-های خواهش بر سرانگشتان-ام به بار می-نشیند،
بعضی را می-خواهی و می-چینی،
بقیه-اش به زمین می-افتد و
من-هایی دیگر از آنها سبز می-شود،
در جنگلی از من به دام می-افتی،
تو اما،
فقط همان چند تا را می-خواستی،
چنگ در موهایم می-زنی،
فریاد می-کنی آزادی را و از جنگل-ام بیرون می-روی؛
سال-هاست که منتظر تو-ام،
تو-ایی که مرا اینجا کاشته-ای،
قد می-کشم ناگزیر و جنگل-ام انبوه می-شود،
پر از اندوه می-شوم و
صداهایی حزن-انگیز در وجودم می-پیچد،
پیچان می-شوم چون دود و
پیغام خواستن-ات به آسمان بلند می-شود،
بی-جان می-شوند درختان جنگل و
زوزه-هایی بلند می-شود از عمق-ام،
من اما بر کرانه می-مانم به انتظار تو و
جوانه می-زنم و بار می-دهم و
شعر می-گویم و گنگ می-شوم و
این حس گنگ به شکل تو تمام مرا درمی-نوردد و
نور می-دهم به رنگ تو و
بیدار می-شوم به زنگ تو و
تنگ در آغوش می-گیرم بودن تو را
که یکسره بودن من است بی-تردید...
۱۴/۰۳/۱۳۸۸
در پایان ناپذیری نوشتن فرو رفته-ام و نوشتن جایگزین تنهایی-ام
می-شود،بی-کران و بی-مرز، داستان می-شوم و دنیایی که در من
است، شکل بیرونی به خود می-گیرد و بزرگ می-شود تنهایی-ام،
به سراغ تو در خاطره میروم و شهری ساخته می-شود انگار در
دل بیابانی وسیع، شهر-ام کوچک نیست، اما همه چیز-اش
تکراری-ست، خیابان-هایی موازی اما مارپیچ که مثل هزارتویی
مدام حس گم شدن را به تو القاء می-کند، در پس-کوچه-ای از
خاطره، خطری در کمین من است و دلهره-ای عجیب حواس-ام
را پرت می-کند، به سوی-ام پرت می-شوی و در آغوش-ام
می-افتی و اتفاق میافتد مثل اناری که از فرط رسیدن ترک
برداشته و از سر ناچاری انتظار دستی که بچیند-اش به زمین
می-افتد، چیزی در من متبلور می-شود و شکلی دیگر از تو به
سراغ-ام می-آید، می-آیی و آغوش باز می-کند زخمی کهنه در
وجود-ام و تو را در بر می-گیرد، بر در می-کوبم و صدایی
نحیف از عمق وجود-ام جواب می-گوید، خبر از آمدن-ات
می-دهم، به کندی با صدایی گرفته چیزهایی نامفهوم می-گوید
از خوشحالی و ترس، از زندگی و مرگ، از آغاز و پایان،
به در نزدیک می شود و در را کمی باز می-کند، چیزی
مثل نسیمی خنک از لای در بر صورت-ام می-وزد، تازه
می-شوم، نوک انگشتان-ام جوانه می-زند و درخت اناری
می-شوم یکدست پر از شکوفه-های سرخ، زنبورهای
خاطره-ات گرده افشانی-ام می-کنند و هزار انار می-شوم،
کوچک و بزرگ، صدایت مرا می-خواند، خوانده می-شوم و
ورق می-خورم، داستانی پر از حادثه-ام،
عاشق شدن و جنگیدن، رفتن و به جای اول رسیدن،
ناتمام رهایم می-کنی مثل همیشه، اناری ترک می-خورد
و می-افتد، اتفاق می-افتد، دوباره می-آیی و چیزی طلب
می-کنی، چوب خط-ات اما پر است، خراشی دیگر بر
دل-ام می-کشی و چیزی از آرامش، از روح، از عشق،
برمیداری و می-دانم که پشت یخ نوشته-ام، زمستان می-شود
دوباره و باغ یخ می-زند و انارهای هنوز نرسیده منجمد
می-شوند، مثل شعله-های سبز کوچکی در حباب-های
تراش-خورده بلور، چهلچراغ می-شوم و تپشی ریشه-هایم
را فرا می-گیرد، ریشم را می-تراش-ام و تراش می-خورد
وجهی دیگر از بلور یاد-ات، بزرگ می-شوی، چیزی در
درون من به اسم تو، متبلور شده است، درخشان تر از قبل
به سراغ-ام می-آیی و قندیل-هایم یکسره فرومی-ریزند و
زمان دوباره آغاز می-شود، پرندگان دوباره به شهر مارپیچ
بازمی-گردند و هزارتوی من پر از هزاران تو می-شود،
شعر می-شوی، دریایم متلاطم می-شود دوباره و موج-ها،
انارهای ترک خورده شعر را از اعماق به ار مغان می-آورند،
اناری برمی-دارم و شعری از تو می-نویسم، خیابانی دیگر به
شهر-ام اضافه می-شود و تو-ای دیگر در خانه-ای از این خیابان
ساکن می-شود، در باغچه خانه-ات، درخت اناری می-کاری،
پیچی دیگر به من اضافه می-شود،...
شهری پر از درختان انارم، واحه-ام در بیابان
خوش آمدی اما مراقب مارهای پیچ-در-پیچ-اش باش.
۰۶/۰۳/۱۳۸۸
دیگر نمی-خواهم از تو بنویس-ام اما
تمام من پر از تو-ست
پیاده رو پر از لکه-های پاک نشدنی توت-هایی-ست
که ریخته-اند
دل من هم از تو-هایی
که رفته-اند
اینجا منتظر تو-ام
خیلی گذشت و نیامدی
سال-هاست که مرا
اینجا کاشته-ای
قد کشیده-ام...
می-بینی؟
پژواک فریادهایی دور را در آنها می-شنوم، مرا می-خوانند، همهمه-هایی مبهم-اند و
چیزی از زخم می-گویند، دقیق-تر که گوش فرا می-دهم، صدای التماس هم هست،
ضجه-هایی دلخراش، جیغ-هایی گاه کوتاه و گاه ممتد، می-شنوی آیا که تو را به نام
می-خوانند؟ تو اما جایی در پشت چیزی شفاف که صدا از آن نمی-گذرد، در ژرفای
فکری دور غوطه-وری و خواب رنگین-کمان می-بینی شاید، روزی آفتابی در جایی
دور از شهر، روی تپه-ای سبز ایستاده-ای و باد با موهایت بازی می-کند،سراسر افق،
ابرهای کوچک و بزرگ سفید مثل پنبه زده شده پخش می-شوند به دست باد و
رنگین-کمانی از آسمان گذشته است و رنگین-کمانی دیگر در آب دریاچه افتاده
انگار، دلت غنج می-رود و فریادی می-کشی از سر شادی، پرنده-های درختان
اطرافت به هوا می-پرند وآسمان پر از گنجشک می-شود، با صدای پرنده-ها به خود
می-آیم و خاطره-ات معلق بر جا می-ماند، پر از رنگ ، پر از نور و صداهایی هنوز
از سیاهی درونم، اسم مرا جیغ می-زنند، یکی، دو قدم به عقب می-روم، با تردید
مکثی می-کنم و با سرعت به سوی چاهی نزدیک می-دوم، با سر به درون-اش شیرجه
می-روم و در سیاهی چسبناکی غوطه-ور می-شوم، در مایعی گرم و غلیظ، آرام آرام
پایین می-روم، کمی شور است، خون است، در زخم-ام فرو می-روم و تصاویر به
پیشوازم می-آیند، دستی آرام موهایم را نوازش می-کند و صدایی در گوش-ام،دوستت
دارم را زمزمه می-کنی، لبانم مرطوب می-شود، کسی مرا بوسیده است، چیزی در من
فوران می-کند، از هوش می-روم انگار و تو را در آغوش می-کشم، رنگ می-گیرد
دنیایم و باریکه-های نور از لای پرده اتاق خواب راهشان را باز می-کنند، گشوده
می-شوی، ملافه* راکنار می-زنم و در تو جا می-شوم، یکی می-شوم با تو و مور مور
می-شوی، دستان-ام کنده می-شود، هیچ درد ندارد اما، بالا می-روند و از درختی عجیب
میوه-ای کال می-چینند، میوه را گاز می-زنم و دهان-ام پر از خون می-شود، هنوز در
جایی، سیاهی غلیظ تنهایی مرا در بر گرفته است، مثل آغوش گرم و خیس تو؛ تصویری
دیگر، محو و دور، نزدیک می-شود، جایی در کنار ساحل به تنه درختی تکیه داده-ام،
باد سردی می-وزد ونم نم باران می-بارد، تو رفته-ای و من نبودن-ات را آرام آرام شعری
زمزمه می-کنم، قطره-های کوچکی بر صورت-ام می-لغزند و بوسه-های کوچکی
می-شوند که بر صورت-ام می-زدی، دیوانه می-شوم و در تن-ات پرسه می-زنم،
لحظه-ای بعد، پاهایم از بدن-ام جدا می-شوند و درکوچه-های تن-ات دور می-شوند،
صدای رفتنشان، در ذهن-ام ضربان می-گیرد و خون وجودم را فرا می-گیرد، زخم-ام
می-سوزد، صدای سوت زدنی از دور به گوش می-رسد، چیزی در دور دست سوت
می-زند و من می-شناسم-اش، لب-های من-اند که جایی دور از من، خاطره بوسه-های
تو را سوت می-زنند، خون-آلودتر می-شود و به یاد می-آورم چشمان-ات را که وقت
رفتن خیس می-شد و لب-های زیبایت که چین می-خورد و می-لرزید، گریه-ام می-گیرد
و چشمان-ام در جایی دور از من اشکهایشان را نثار تو می-کنند، تکه تکه شده-ام و
هنوز چیزی، جایی در من تو را به یاد می-آورد یا شاید تکه-هایم هر کدام چیزی از تو
به یاد دارند، دستان-ام از دور می-آیند، تکه-هایم را با خود آورده-اند،
به هم می-دوزندشان، به هم وصل می-کنم خود-ام را و دلتنگی برای تو، سر هم می-شود
و می-نویسم و مذاب می-شود خیال و شور می-شود ذهن-ام از خون زخم، دیگر
شورش را درآورده-ام، می-دانم، اما دست خودم نیست، دلم برایت تنگ شده .
*ملحفه در گویش عامیانه
۰۶/۰۳/۱۳۸۸
به سراغم آمده-ای دوباره و
جریان مداوم آمدن-ات
مثل نبض زندگی-ام شده است
مثل چراغ چشمک-زن
گاه هستی
گاه نیستی
با آمدن-ات خوشحال می-شوم
با رفتن-ات پاره می-شوم
سرعت-ات زیاد می-شود و من خوشحال-پاره می-شوم
این چهل-تکه-ای که من-ام
مشتاق دریده شدن و شکلی نو گرفتن
خود-ام را می-سازی و در کوره می-گذاری-ام
می-گدازی-ام
عجیب نیست که گاهی از کوره در می-روم
در کوره-راه تجربه-هایم، گاهی، بین دو روشنایی بودن-ات، در تاریکی نبودن-ات
به جاهایی دور رفته-ام
دور از تو
دور از من
دور شده-ام
دوز شده-ام
سه ضربدر، در یک خط
بازی را برده-ام
برده نیازم هستم
نیاز به داشتن تو، برای زنده بودن، برازنده بودن، با تو بودن
تا بودن-ام معنی پیدا کند
تا بیدار شوم
تا بودار شوم مثل گلهای کوچکی که روی پوست-ات می-روید
پوست-کلفت شده-ام از صبر نبودن-ات
می-بینی؟
دیگر حتی نیازی به زره ندارم
ذره-ای امید آمدن-ات
کافی-ست
کاف مثل کبوتر
مثل کوه
مثل کودک
مثل کلمه،
جمله-ای می-سازم،
مثل کودکی که کلمه کبوتر و کوه را به هم وصل می-کند
به تو وصل شده-ام
مثل گیاه به زمین
در تو پخش شده-ام
ریشه دوانیده-ام در تو و سراسر تو را درنوردیده-ام
نور دیده-ام
گاهی خاموش
گاهی روشن
خاموش
روشن
خاموش
روشن...
رقص-ام را به کجای خاطره تکه تکه-ات بیاویزم؟
رقص-ام همه زندگی-ست
و تکه-هایت بوی مرگ می-دهد
مرگ رنگهایی که نشان-ات دادم و ندیدی
به فکر شطرنج بودی لابد
سفید یا سیاه... فقط !
سربازهایت را به صف کرده بودی و
اسب رنگارنگ خیال-ام
در صفحه سیاه-سفید فکر-ات
جایی برای چریدن نداشت
من در بازی تو باخته-ام
در خیال-ام اما تاخته-ام،
به سرزمین-های دورتر از رخ-هایی که صاف می-روند
پسرهایی که به دنبال داف می-روند
رخ-ام زرد است
نه سیاه نه سفید
می-رقصم اما در دنیایی خیلی دور از
سیخ-های کباب جگر و دنبه
کباب-های شطرنجی تو،
من اما فقط دلم کباب تو-ست
آخر بازی شد وتمام سرباز-هایت وزیر شدند
کیش رفتی
و من هنوزاسب-ام رنگی-ست
و من هنوز رخ-ام زرد است
و من هنوز دلم می-سوزد .
کاش به جای بازی
می-خواستی
با من برقصی !
کمی، فقط کمی
دیر آمده-ای!
همین تازگی-ها پاره شده-ام!
شفیره-ای ، پروانه-ای، شد
فقط همین!
چرا می-خواهی بدوزی-ام؟
نور را از لای پارگی نمی-بی-نی مگر؟
نور-ام را یکدست مدیون تو-ام !
یکدست-ام نور...
دست دیگر-ام را چرا رها نمی-کنی؟
چر می-خواهی بدوزی-ام؟
پارگی-ام که دیگر مال خودم است
نور-ام را می-خواهی
نور-ام را با دنیایم در میان خواهم گذاشت
یکی در میان
من و نور
من و دنیا
تو رنگ-ات را تکان بده
زیبایی-ات در برابر نور
دو چندان خواهد شد
این را از من باور کن !
کیش می-دهی و من مات می-شوم...
راستی...
امروز سپیدی یا سیاه ؟
و هدیه-ات
حلقه گمشده داروین
است.
غریب می-شوم
و قربت-ات سنگ می-شود
دستانم در کهربایی زرد به دام می-افتد
فسیل خاطره-ات را دریاب !
انگار توی پلکهای من عکس تو را خالکوبی کرده-اند
چشم بستن همان و تو را دیدن همان
شاید هم عمیق-تر ، خالهایت را در من کوبیده-اند
فکر کردن همان و از تو فکر کردن همان
نوشتن همان و از تو نوشتن همان
سالهاست که بغض ناگاه حنجره-امی
گفتن همان و از تو گفتن همان
یکپارچگی این خرد شده متناقضی
یکسره تو-ام انگار
و تو خودت را دوست نداری.
درد از دست دادن تو
در من متراکم می-شود
تکه-های این ایینه خرد شده
به هم می-چسبد و جز تو
چیزی نشان-ام نمی-دهی
چیزی نشان-ات نمی-دهم
و تو خودت را دوست نداری.
در غلظت تنهای-ام
آرام می-روم تا پیدایت کنم، می-روم و می-آیی از دور مثل نقطه-ای روشن درانتهای راهی طولانی و تاریک، هذیان-زده تو را می-نامم، در گوشه-ای از من به دنیا می-آیی و توهم طرح محو تن-ات روی ملافه سفید تخت-ام پر رنگ می شود، دست می-کشم و جای خالی تو در من شکل می-گیرد، به دنبال تو-اند دستانم و نوازشی غافلگیرم می-کند، خودم را لمس کرده-ام، در خود-ام به دنبال تو-ام، برای یافتن-ات، تن-ام را می-شکافم، پوستم،گوشتم و استخوانهایم را با درد کنار می-زنم و تو را مثل جواهری درخشان بیرون می-کشم، تکه تکه های بدن-ام جشن می-گیرند، تو به دنیا آمده-ای، اما من دیگر یکپارچه نیستم، دستانم تو را نگه می-دارند و پاهایم تا تو می-دوند، چشمانم تو را به نظاره می-نشینند و قلبم در تو می-تپد، همه-ام تویی و تو این تکه-ها را نمی-خواهد، بال بال می-زنم، چیزی از من می-پرد و از تو پر می-شود، باله-هایم را در آب تکان می-دهی، به جایی نمی-روم اما، در تعلیق غلیظ تنهایی-ام، در جا باد می-شوم و در خود می-وزم بی-هدف و بی-مقصد، به سوی تو خودخواهتر می-شوم و خراب می-شوم وساخته می-شوم از نو و تنهایی-ام غلیظ ترمی-شود و یکسره جامد می-شوم و جایی بین آسمان و زمین، بین تو و من آویخته از تکه-هایی که روزی من بود می-مانم
این جور تجربه می-کنم زندگی را .
همه چیز جور دیگری-ست
آن-جا که تویی
دور می-شود
بور می-شود
جور می-شود
جور دیگر شنیده می-شود ، کلمه-هایم
آن-جور می-شد شنید ، لابد ، که شنید-ای
من از گفتنش اما منظور دیگری داشت-ام
این است اینجا که منم ، خلاص !
از آن-وقت که رفت-ای
روی زمین پخش-تر شد-ام
دوباره باز شد-ام ،
باز دوباره تر شد-ام
تنها-تر.
باز باور کرد-ام
که رفته-ای
که رفتن-ات
تکان-ام می-دهد
تکان می-دهد مدام
تکان-اش می-دهی
دلم را
تکان میدهم-اش مدام ،
در نبودن-ات ، بهانه می-گیرد آخر
دنیای کوچک-ام.
شاید آمدن-ات را
باور می-کنم
بارور می-شود
خیال.
خیال-ات و آمدن-ات
خیال-ات پخش می-شود
خالی بودن-ام بخش می-شود
نمی-آیی اما ،
حتی در خیال.
مست می-شوم از تلخی نگاهت
و تلو تلو می-خورم در غلظت تنهایی-ام
انگشتانم به هم می-چسبند
و نوشتن از تو سخت می-شود.
بودن-ات فشار-ام می-دهد
چهل بار می-چلاند-ام
پنجه بر پنجره می-کشم
شصت-ات را تکان می-دهی
"که افتاد-ای به پایم" .
می-آیی
و
آمدن-ات
زیپ زخم-ام را باز می-کند.
می-آیی
چیزی می-گویم
چیزی دیگر می-شنوی مثل همیشه
از شنیدن-اش
جا می-خورم
مثل دستی که در رفته بود و حالا جا خورده است
هنوز کمی درد مانده است.
از نبودنت می-شد لذت برد
مثل کندن زخمی تازه سر بسته
حالا از بودن سرد و غلیظ-ات هم
می-شود لذت برد
مثل فشردن انگشتی تازه شکسته
درد بالا می-آورم
بال در می-آورم
پرواز می کنم به خاطره موهایت
تفاهم-ات سو می-گیرد
پر پر می-شود کلام
پر می-شوم از شک
و نا-امید می-شود کاغذ از نوشته شدن عاشقانه-ای برای تو...